!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

هیس!!

زندگی جانم...

برو و وجب به وجب این دنیا را بگرد

ببین کسی را پیدا میکنی مثل من سنگ صبورت باشد؟؟؟

مثل من وقت هایی که ناراحتی دنیا را بهم بریزد؟؟؟

 خودش را به آب و آتش بزند تا غصه از آن صورت نازت جداشود؟؟؟

مثل من وقت هایی که عصبی هستی سکوت کند و بگوید:باشد هر چه تو میگویی،اصلا هر چه تو میخواهی..

مثل من وقت هایی که عصبی میشود

هیچ گاه به روی تو نیاورد و در اوج عصبانیتش به روی تو لبخند بزند؟؟؟

مثل من وقت هایی که اخم میکنی هزار شوخی و لطیفه و خاطره تعریف کند تا تو اخم هایت بازشود...؟؟؟

اشتباه کردی زندگی جانم...

سنگ زدی بر سنگ صبورت

حالا برو و دنیا را بگرد و مثل من سنگ صبور پیدا کن

به قول آن جمله قدیمی که میگوید"گشتم نبود،نگرد نیست...

#امیرعلی_اسدی

۱۱ موافق ۰ مخالف

عروسی یا مرگ....

اینو یادتونه؟ 
دیروز یه شماره ناشناس بهم پیام داد و بعد از معرفی فهمیدم همین دوستمه.شوهرش روز عروسیشون گوشی واسش خریده و از اتلیه به من پیام داد...دیشب عروسیش بود.
بماند که یک ماه قبل از عروسیش زنگ زد به من و گریه میکرد که دلم میخواد دعوتت کنم ولی نمیتونم,میدونم تو رو ببینم نمیتونم خودمو کنترل کنم...منم از خدا خواسته گفتم نه اصلا منو دعوت نکن,ترجیح میدم یه وقت دیگه ببینمت
برم اونجا کیو ببینم؟! پدر و مادر بی رحمشو یا شوهری که هیچ حسی بهش نداره؟! اون جشن فقط اسمش عروسیه...

امروز دوست مامانم,  رویا  , با سه تا بچه اش اومده بود خونمون تا الان. رویای قصه ما خیلی شاده! کلی مشکل داره ولی روحیه خیلی شاد و باحالی داره 
یه پسر کوچولوی چهار پنج ساله به اسم طاها داره,از اونایی که پوستشون سبزه است با چشمای مشکی جذاب! طاها خیلی دوست داره ازدواج کنه:)) از بخت بد ما! تا ما رو دید پسندید!! مگه ول میکرد؟؟!! اغاجان من فقط بچه ها رو تا وقتی که حرف نمیزنن و راه نمیرن دوست دارم بیخیاال!
منو چسبیده بود میگفت مامان لیمو سفیده من میخوامش:)) میگم طاها ببین من سفید نیستم خیلی هم بدم,میگه نه دوست دارم با من ازدواج کن!! 
خب من امروز حس و حال مهمونیو نداشتم وااقعاا! ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم و اتفاقا کلی هم تحویلشون میگرفتم.بعد طاها هم بیخیال نمیشد! از صبح گذشت و گذشت و گذشت تا همین دوساعت پیش که من روی صندلی نشسته بودم طاها هم تو بغلم بود.گه گاهی هم برمیگشت لپ منو میبوسید منم واسش لبخند میزدم 
یهو دیدم بهار خواهرش و خواهر خودم شال گرفتن رو سر من و طاها و یکیشون دمپایی میسابه!!!! مامانشون هم شروع کرد به کل زدن و خوندن و کل خونه رو هوا بود 
مامانم اومد گفت بیاید بریم اونطرف اینجا همسایه ها میشنون
هیچی دیگه! من و طاها نشستیم وسط. مامان طاها یه بشکه اورده بود تمبک میزد و میخوند"جینگه جینگه ساز میاد و..." عروس چقد قشنگه.. " از اون طرف خواهرش و خواهرم و اون یکی داداشش میرقصیدن و جیغ و هورا و یه قالیچه کوچولو هم گرفتت بودن دستشون به عنوان عکس اتلیه!
یک لحظه دیدم دیگه واقعا خیلی دارم خودمو کنترل میکنم این کارا چیه دوستان؟! بهار اومد یه چادر انداخت رو سرم منم مقاومت نکردم, همون زیر یاد دوستم افتادم 
یاد حرفی که امروز بهش زدم" اون الان شوهرته بهتره با این موضوع کنار بیای ارامش داشته باشی,درضمن به این فکر کن که الان دیگه کسی نیست هر روز بهت سرکوفت بزنه" 
یه پوزخند به خودم زدم با این جواب دادنم,  تو نمیتونی یه شوخی این مدلی رو تحمل کنی لیمو, اون بنده خدا همچین مراسمی رو دیشب خیلی جدی گذرونده و اتفاقا با ادمهایی که نیومدن مثل تو قربون صدقه اش برن و بگن و بخندن و همه چیز اوکی باشه,  چی میگی؟! 
یادمه دو سال پیش یه رمان نوشته بود که داد من بخونم, بهم گفت که شخصیتهای اصلی رمان من و توییم! 
خودش معلم بود , داشت توی یه منطقه محروم طرح(؟!) میگذروند و تهش هم با یه مرد خیلی متشخص خیلی رویایی ازدواج کرد! منم پرستار بودم و سرگردون:)) یادمه حین خوندنش مداد گرفته بودم دستم و هرجاش باب میلم نبود غر میزدم,زیر پرستار هم خط کشیده بودم که من کی حرف از پرستاری زدم؟! شاید رمانش داره واسه من محقق میشه و سرگردونم!! اما واسه خودش حتی یک درصد
چند مدت دیگه میرن بوشهر زندگی کنن...بهش گفتم نمیام عروسیت ولی حتما میام خونه ات...
حتما خیلی توی لباس عروس خوشگل شده...کاش سرنوشتش این نبود...
نشستم لب پنجره به نقره ای اسمون نگاه میکنم و چقدر دلگیره...
راستی! میدونی صبح چی گفته بود که من اونا رو جواب دادم؟
"لیمو خود خود مرگه...هیچی جز حس مرگ نیست"


۲۱ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

نتایج کنکور ۹۶

من داوطلب چپ دست کنکور ۹۶ بودم! 
نتیجه ام هم دیدم,فقط هنوز هنگم که تا الان پستی نذاشتم 
میدونم هم منتظرید بگم چی شده, حق دارید یکسال از درس و کنکور خوندید حالا وقت نتیجه است 
صادقانه و بدون هیچ حرفی بگم که : 
من موفق نشدم رتبه خوبی کسب کنم
اگه اسمش شکسته,شکست خوردم
اسمش هرچی هست همونه 
هنوز باهاش کنار نیومدم  ,  هنوز گوشیم زنگ میخوره و منتظرن بگم فلان رتبه خوب رو اوردم! 
ولی نشد , نیست

چپ دستی و کنکور!
امروز که هیاهوی کنکور به پا شد، یادم به خاطره ای افتاد. زمانی که کنکور سراسری دادم، با اینکه چپ دست بودم و در برگه امتحانی هم ذکر شده بود، ولی صندلیم راست دست بود و من حدود چهار ساعت به حالت افلیج ها روی صندلی نشستم! خب قطعا بازدهی آدم پایین میاد و مراقبین هم که فقط نداریم و نمیشه و در حوزه وظایف من نیست، توی دهنشون شکستن انگار! چند سال گذشت و کنکور کارشناسی ارشد رسید. باز هم من بودم و صندلی راست دست! باز هم مراقبینی که میگفتن صندلی چپ دست نداریم! باز هم منِ افلیج بودم و دو ساعت و اندی امتحان! دو سال گذشت و سر کنکور دکترا، از درب حوزه امتحانی که وارد شدم، تا چشم کار میکرد صندلی راست دست بود! نه رئیس سازمان سنجش آدم شده بود که اون فیلد لعنتی چپ دست ها رو از فرم ثبت نام برداره و نه سنت مراقبین جلسه تغییری کرده بود.
حس در اقلیت بودن خیلی سخته! حس درک نشدن، حس اینکه هرچی به دور و بر نگاه میکنی غریبه میبینی. غربت خیلی سخته. میخواد یه آدم چپ دست باشه، میخواد یه تاجر به کشورهای دوردست سفرکرده باشه. من از کنکور و امتحان دادن فقط غربتش یادم مونده...

#امیرمسعود_ضرابی 

@Alzhimer



۲۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

روزگارمان ساده گذشت...!

داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد..! 

ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم..! 

هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم 

ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم..! 

ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند تا با اکیپمان سر میزی بخندیم و شاد باشیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا درمورد دختر مشهور و باهوش مدرسه صحبت کنیم.. 

ما هیچوقت پارتی آخر سال نداشته ایم..! 

ما هیچوقت روز آخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم..! 

ما همیشه بازخواست شده ایم 

برای ناخن هایمان؛ 

برای موهایمان؛

برای.. 

ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد..!؟ 

ما پدرمان در آمد بس که موهایمان را ازته تراشیدیم...

 ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما آدم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های شوم دوست شد و به او اعتماد کرد...

راستش جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید..!

ما شیرین ترین روزهای نوجوانی مان با کابوس کنکور هدر رفت...!

بهترین روزهای جوانیمان با سربازی..!

ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی..!

ما قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرمان هرگز به آن نرسیدند...

هیچکس به ما نگفت جامعه هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس....!

هیچکس نفهمید شب ها با رویای ساز یا بوم نقاشی به خواب میرویم..!

هیچکس به ما نگفـت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست..!

و هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن؛ ربطی به «با کدام پا وارد دستشویی شدن» ندارد.. 

و.. هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را...

این روزها سرزمینمان تشنه ی فهم است..!

۲۱ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

خواب؟!

زیاد روبراه نیستم 
و میدونم وقتایی که این مدلی میشم فقط خودم میتونم درستش کنم 
در کمال تعجب همین الان میخوام بخوابم! چون این حال درست شدنی نیست... و فردا یه روز جدیدو با یه حال جدید شروع کنم!
۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

کار

من دلم میخواد مشغول باشم:/ 

مردم از بیکاری 

احساس بی مصرف بودن میکنم 

دلم میخواد برم سرکار 

یا مشغول یه  چیز مفید شم:|

۱۰ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دروغ

برای من نابخشودنی ترین گناه دروغ هست و بس 
حتی از پشت خنجر زدن هم بخشیدم!! ولی دروغ رو هرگز و هرگز و هرگز 
اگه متوجه شم کسی بهم دروغ گفته دیگه نه بهانه ای رو ازش میپذیرم,نه دلیل و برهانی.نتیجه اش اینه که دیگه هییییییچ وقت بهش اعتماد نمیکنم و روز به روز توی زندگیم کمرنگترش میکنم و درنهایت یه خط قرمز میکشم روش الی الابد
از خودم هم دل خوشی ندارم که چرا زود اعتماد میکنم گاهی اوقات 
با این همه مهم نیست! کسی که دورو و دروغگوئه حتی ارزش یک ثانیه فکر کردن هم نداره 


۹ موافق ۱ مخالف

دوماه تنهایی

بهترین فافای دنیا کمتر از هفت ساعت دیگه خونه رو ترک میکنه:( 
من قول نمیدم وقتی دلم تنگ شد نیام کرمان! قول نمیدم نیام تا نیمه های راه که توام بیای و ببینمت 
چقدر امشب به کله کچلت خندیدم:)) 
دوهفته اول سرگرمم فافا ولی بعدش چیکار کنم اخه؟ کی با من دیوونگی کنه؟فیلم نگاه کنه؟با دوتا بلیط کنسرت بیاد پیشم؟بشینه از بهمن بگه؟!:)) کل کل کنه,شارژ بخره,لباس بخره,کفش بخره,ازم حمایت کنه:(( و و و ...
هی هی دوماااه اخهه؟؟:// دقیقا توی این روزهای پررنگ کنکوری ؟

هرچی آرزوی خوبه مال تو ♡♥♡

پ.ن:5:52 صبح
میدونی من اونقدر قوی نیستم که همراهیت کنم و اشکم درنیاد,نمیخوام هم تو منو جز با روحیه شیطون یه ابجی کوچولو ببینی,بنابراین من به بهانه کوچولوترین باهات نمیام و میمونم خونه.از زیر قرآن ردت میکنم,بی صدا با همدیگه خداحافظی میکنیم که بغضمون وا نشه... تو میری..من صدقه رو میندازم توی صندوق و به بهانه گذاشتن قرآن میرم داخل و اشکای لعنتیمو پاک میکنم و برمیگردم,آب رو میریزم پشت سرت و حالا باید تا قبل از اینکه کوچولوترینمون از خواب بیدار شه من حالم خوب شه:( 
ثانیه های بی تو رو هم دوست ندارم زود برگرد:( 
چرا همیشه تظاهر میکنم وابسته نیستم؟منو لحظه خداحافظی بشناس:( 
بدم میاد از هرچی خداحافظیه:( من حتی دوست دارم تلفنو هم بدون خداحافظی قطع کنم:/ 
۲۰ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

سواد ناقص یا نداشتن مهارت؟!

نشستم تستهای سراسری زیستو میزنم 
اولی درست 
دومی درست 
سومی غلط!
 جوابشو که میخونم همه رو بلدم و تو ذهنمه...پس چرا تستو اشتباه زدم اخه؟:( 
من نمیفهمم جریان چیه چیکار کنم 
:|
۱۹ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

دستگاه جدید منو جلوی خودم نابود کرد و من سکوت کردم:(

وای خدایا 
من واقعا ترسیدم...از قدرت حسادت که میتونه چه کارهایی انجام بده ترسیدم 
اولین بارش نیست که بهم ضربه میزنه با حسادتش..دشمنی هم نیستا خیلی منو دوست داره ولی بعضی وقتها انگار یه چیزی جلوی چشمشو میگیره,  بعدش هم اصلا عذاب وجدان نداره 
چه خبره دقیقا؟:/ 
چرا از اول برچسب حسود بودن به دخترا چسبوندن و اونام هی اثباتش میکنن که حسودن؟ چرا باید از پیشرفت یکی ناراحت شیم؟چرا نتونیم تحمل کنیم یکی یه چیزی بهتر از ما داره؟چرا نداشته های یکیو به رخش بکشیم؟مگه با اینکار چیزی به ما اضافه میشه جز اینکه طرفو تخریب میکنیم؟
خیلی خوبه اگه یه ذره استانه تحملمونو بالاببریم,  هرچیزی که میبینیمو بیان نکنیم,بفهمیم چه حرفی رو کجا بزنیم 
خیلی خوبه که همزمان به سن که بالا میره درک و فهم هم بالا بره:| 
من الان از تمام ادمهایی که حسودن میترسم:| حسادت به معنای واقعی,نه اون حسادت صادقانه از روی حس مالکیتی که همه تجربه اش میکنن,نه حسادت سازنده بلکه حسادت مخرب..حسادت ویرانگر که از انسانیت دور میکنه 

""99% لایه های زندگیت باید پنهان بمونه"" کاش من اینو زودتر میفهمیدم.کاش کاش کاش 


۲۲ نظر ۸ موافق ۱ مخالف
About me
من به انان نزدیک هستم..! اجابت میکنم دعای ان که مرا بخواند.پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان اورند.باشد که راه یابند ,بقره186
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان