!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

خدایا :-(

وقتی نگاه میکنم که دو فصل اول فیزیک پیش ۱۵۰۰ تا تست داره ...
شروع میکنم به حل کردن :-X
(مرگ بر نفس اماره که میگه غر بزن , لفت بده :-\ )

اگه جهنم وجود نداشت چی :-\

فکر کن داری قدم میزنی صدای ظلم کردن و مظلوم واقع شدن میاد 
صدای نزول خوری 
اونی که میخواد سه برابر سود بگیره خیلی هم وضع مالیش خوبه و اون یکی دستش به دهنش هم نمیرسه حتی

بعضی وقتها برام سواله خدایا جهنمت کجاست؟!چه شکلیه؟!

رنگ تمنا ندارد!

"رفتن" که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...

 میترسم از خودم برم و اینو هیشکی نمیفهمه حتی تو
اگه رفتم دیگه هیشکی نمیتونه منو برگردونه حتی تو

زندگی همین یه باره!

آخرین باری که بی منطق حالم خوب نبود شش هفت سال پیش بود ! وقتی خودمو پیدا کردم میگفتم مگه میشه همچین حالی داشت اصلا؟! دقیقا مشکلم چی بوده؟! 
هفت ساله من بی دلیل دلم نگرفته ! حتی یادمه دوماه پیش که الف.میم(اسما) از این حالش شکایت میکرد کلی دلیل و منطق واسش گذاشتم رو میز که حق نداری این مدلی باشی!
امروز برای خودم از اون روزها بود , یکی از اون روزهای سیاه بی دلیل 
با کسی حرف نزدم که انرژی منفی منتقل نکنم , فقط چند کلامی با سه نفر
اومدم اینجا بنویسم اونم پیش نویس شد حتی 
نمیتونم انرژی منفی به کسی منتقل کنم , دوست ندارم اصلا . اگر هم گاهی این اتفاق افتاده ناخواسته بوده 
الان باز اون حس سیاه به نقطه اوجش رسید! کلافه ام کرد حسابی . فقط یک لحظه! خود واقعیم یادم اومد.تصمیم گرفتم این حسو بشکنم , اونقدر مبهمه که حتی نمیدونم چطوری! فقط میدونم که نمیخوام لحظات زندگیمو اینطوری (مثل امروز ) از دست بدم.نمیخوام ثانیه هام با حس بد بگذرن 
من همونی ام که توی بدترین شرایط هم حس خوبشو حفظ کرد , الان که مشکلی نیست خداروشکر پس میشه بازم همون لیمو بود دیگه ;-)
هیچ اتفاقی نیفتاد ولی حس میکنم از درون زمین خوردم و میخوام دست خودمو بگیرم بلندش کنم ! 
باید با فراغ بال بیشتری زندگی کنم , باید خودمو بیشتر دوست داشته باشم , باید حال خوبمو به خودم گره بزنم! 
این دفعه که حس و حالم همون همیشگی شد بهش بی توجهی نمیکنم و ازش مراقبت میکنم :-)
شبو با لبخند میخوابم و فردا صبحو با لبخند شروع میکنم مثل همیشه به استثنای امروز :-)
اگه حالتون خوبه ازش مراقبت کنید , اگه نیست پیداش کنید!
حال دلتون خوش :)


یک جنس در نوسان!

از ادمهای دم دمی مزاج خوشم نمیاد , نمیشه باهاشون کنار اومد 
متاسفانه امروز خودم همین مدلی ام :-\ واسه همین نه با کسی حرف میزنم نه به کسی نزدیک میشم . البته هرروز همینه ها ! ولی خب گه گاهی حال یکیو سر راه میپرسیدم.امروز شبیه ادم فضاییهام که نه زبون کسی رو میفهن نه کسی خودشونو میفهمه!
اصلا هم مهم نیست چون میدونم گذراست , فقط اینجاش مهمه که برای حفظ تمرکزم باید تا این درس تموم میشه برم سراغ اون یکی که ذهنم درگیر نشه و نتیجه اش میشه نیاز به منبع انرژی بیشتر ;-) [به ماگ شیر گندم روبرویش نگریسته لبخند میزند]
یه تابلو خطر "نزدیک نشوید احتمال سکوت ممتد" هم نیاز دارم!

+الان هم دارم فکر میکنم نکنه این حال فتوشاپه؟! :-)) اگه جدی بود که اینقدر حوصله تشریح نداشتم , نه؟! 
ولی کلا من خوبم شما هم خوب باشید خوبه ;-)

دردها فراموش نمیشن...

میخواستم بنویسم دیروز تولد خواهرم بود و خیلی خوش گذشت اما....
با اهنگی که پخش شد پرت شدم به چندسال قبل
پدربزرگم بیشتر از یک ماه بود که مریض بود..چندروز متوالی عمو کوچیکه بیمارستان پیشش موند و رسید به شبی که قرار بود پدر من بره بیمارستان
غروب بود...داشتم با میم جیم حرف میزدم صدای جیغ شنیدم..رفتم به سمت صدا..گفت رفت , مرد , دیگه نیست 
عقب گرد رفتم اتاقم , داشتم دنبال لباس میگشتم!! با خودم حرف میزدم باید مشکی بپوشم..ولی جز یه مانتو چیز دیگه ای مشکی نداشتم , هیچی.شوکه بودم,باورم نشده بود
یهو به خودم اومدم و تازه از اونجا شروع شد , من گریه نمیکنم! بخصوص جلوی کسی...شاید تو کل عمرم (به جزبچگی) سه چهار بار جلوی کسی گریه کرده باشم.
دوساعت بعد همسایه ها , پسرخاله وسطی و داییم و ... تو خونه بودن و من بغل داییم گریه میکردم!! صدای ماشین از حیاط اومد و یادمه فقط میدویدم و میگفتم بابا :-( به در میخوردم , به دیوار , به ادمها... رو پله ها سر خوردم و رسیدم بهش...
محال بود جمعه باشه, ظهر باشه , و با نایلون خریدهاش نیاد خونمون... همیشه همون موقع تشنه اش هم بود و منو صدا میکرد.. 
هنوزم داغدار نبودتم...دردها فراموش نمیشن , کمرنگ میشن

ز مثل زندگی

سلام زلزله

دیشب که آمدی

 من ولیلا و حمید را در خواب بردی! نمی دانم دفتر مشقم را از زیر آوار پیدا می کنند یا نه ؟! تو به خانم معلم بگو که تکلیفم را نوشته بودم

راستی بقیه آدم ها چی ، تکلیف شان را انجام داده اند ؟ دیشب حمید هم که قول داده بود کمتر شلوغی کند دیگر ساکت شد   ساکتِ ساکت ، برای همیشه

همه سنگ ها و کلوخ هایی که پدر بنام سقف بر سرمان انباشته بود ،پیکرهای کوچک مان را در هم کوبید و ...حمید در زیر اوار ، نگران ترس لیلا از تاریکی بود و می گفت نترس " خویشه گی خاسم  " من هستم 

ولی بعد از مدتی ، دیگر نه حمید بود و نه لیلا و نه من

می دانی زلزله ، ما که رفتیم 

ولی روح کوچکمان دید که خیلی ها آمدند

همه آنهایی که هیچ گاه در روستایمان ندیده بودیم شان

لودر هم آورند ، با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا!! ولی ما دیگه نبودیم ،اگر هم بودیم که با دهان پر از خاک ... بگذریم 

لودر که می دانی چیست؟همان ماشینی که در شهر ها برای ساخت خانه از آن استفاده می کنند و در روستاها ، برای برداشتن آوار از سر مردم

مصاحبه هم کردند که قرار است وام بدهند و دستور داده اند خیلی خیلی خیلی سریع باشد..همان وامی که به دلیل نبودن ضامن برای پدر برای دادن نصف آن نیز ، هرگز موافقت نکردند 

کاش قبل از آمدن تو ، وام را داده بودند تا پدر خانه بهتری برایمان بسازد

تا پدر مجبور نباشد هی با گل و سنگ سقف را بپوشاند

وای " باوگم "   ، چقدر سنگین کرده بودی ، این آوار را

نمی دانم زلزله شاید برای دادن وام پدر ، به پادرمیانی تو احتیاج داشتند

می دانی زلزله

با آمدن تو ، روستای ما را شناختند

می گویند کمک به زلزله زدگان ثواب دارد ، درست

ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ، ثواب ندارد؟

راستی چرا برخی آدم ها برای بیدار شدن و لرزیدن قلب شان به ۷/۳  ریشتر لرزه احتیاج دارند ؟

می دانی زلزله به چه فکر می کنم

به روستای بعدی ، ثواب بعدی ، درمانگاه بعدی و دستورات بعدی

و به زنده های لودر و همدلی  ندیده..به پدرهای روستاهای دیگر که با تنگدستی ، آوارهای بعدی را تکه ، تکه ، تکه بر سقف خراب خود می چینند تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند

دلم برای لیلا و حمید و مریم های روستاهای بعدی می سوزد

می دانی زلزله ما که رفتیم ولی خدا کند روزی بنویسند :

" ز" مثل " زندگی"


+سآرآ میشه یه خبر از خودت بدی؟؟ سالمی؟؟  یه کامنت ترسناک گذاشتی و رفتی :/

هی توو ذهنم تکرار میشه

چشام بسته است ولی فکرم...
پوف

تلخ!

فقط یک بار خواستم قهوه امو تلخ نخورم , یکم شیرین باشه
یک بار خواستم روی تخت تست بزنم
خواهرم اومد سوییشرتمو بهم بده قهوه رو ندید و مستقیم گذاشتش روش! ماگ به اون بزرگی!!!
الان با تشک قطور تختم چیکار کنم دقیقا؟! با یه قیافه به شدت مظلوم نشستم پایین تخت تست میزنم :-\  شب کجا بخوابم؟ :-\کی اینو جمع کنه ؟ :-\ 
کتاب عربی خراب شده رو چی؟ پام که سوخته حتی؟ الان نباید یکی برام قهوه بیاره؟:-\ حتما باید تنها باشم؟ :-\
بعضی حسهارو نمیشه بروز داد! یعنی نمیتونی! مثلا این حجم از عصبانیت , ناراحتی یا چی؟! برای یه ادم خسته اخرهفته :-\ 
فضا برای نفس کشیدن کمه :-X

چقدر غر :-D

کلا انرژی منفیه

اعصابم خورده از دست خودم  ، با حجم زیاد! 
سوال خیلی مزخرفیه! ولی واقعا کسی راهکار بی سروصدایی واسه حذف ادمها از زندگی داره؟!
دلم نمیخواد ادمهای دورو و متظاهر, دروغگو , بی رحم حتی! و بچه رو دیگه تحمل کنم , بسه هرقدر باهاشون کنار اومدم.مجبور که نیستم 
از فضای تلگرامم متنفرم الان :-\ از اعتماد ۱۰۰% خودم به بقیه بیشتر :-\ اه 
من به انان نزدیک هستم..! اجابت میکنم دعای ان که مرا بخواند.پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان اورند.باشد که راه یابند ,بقره186
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

Designed By Erfan Powered by Bayan