!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

انصرافی

چند روزه میام مینویسم ,
مینویسم , 
مینویسم ,
تهش به جای "ذخیره و انتشار " انصراف میدم و میرم !
نمیدونم چرا.

خدایا :-(

وقتی نگاه میکنم که دو فصل اول فیزیک پیش ۱۵۰۰ تا تست داره ...
شروع میکنم به حل کردن :-X
(مرگ بر نفس اماره که میگه غر بزن , لفت بده :-\ )

گذر کن این گذشته را...چرا که پرَیدن برُیدن میخواهد

از یک جایی دیگه باید قبول کنی پرواز کردن بال نمیخواد، آموزش نمیخواد، آسمون نمیخواد، دل و جرئت هم نمیخواد! اصل پرواز به پرنده شدنه! به ذات پرندگی، به جوهره صعود، به اون چیزی که تو دلت میگه وقت آسمونی شدنت رسیده! دلت رو آسمونی کن قبل از اینکه بلند پروازی کنی...


#امیرمسعود_ضرابی

❄️@Alzhimer

دلژین *.*

بوی مریم تا ابد یار من است 
روشنای هر شب تار من است

بهترینهای واقعیمو از مجازی گرفتم :) امروز تولد یکی از همون بهترینهاست 
تولدت مبارک عزیزم :)
هر چی آرزوی خوبه مال تو *..*




بعضی وقتها

منحصر به فرد بودن باعث میشه از بقیه فاصله بگیری
:)

اگه جهنم وجود نداشت چی :-\

فکر کن داری قدم میزنی صدای ظلم کردن و مظلوم واقع شدن میاد 
صدای نزول خوری 
اونی که میخواد سه برابر سود بگیره خیلی هم وضع مالیش خوبه و اون یکی دستش به دهنش هم نمیرسه حتی

بعضی وقتها برام سواله خدایا جهنمت کجاست؟!چه شکلیه؟!

۱۳ دلیل برای زندگی

جناب Ove چالش قشنگی رو راه انداختن و منم دوست داشتم شرکت کنم , شما هم در صورت تمایل بنویسید :-)
۱۳ دلیل برای زندگی , برای زنده موندن و ادامه دادن 
من اول توی دفتر آبیم نوشتم و وقتی رسیدم به شماره ۱۲ دیدم ای وای هنوز کلی مونده!ولی خب دیگه با شماره ۱۳ بستمش علی الحساب که چالشمون شسته رفته برگزار شه ;-)

۱. خودم! من اومدم به این دنیا که افسانه شخصی خودم رو بسازم پس حیفه که همینطوری الکی بمیرم!
۲. پدرم و مادرم ! به این دوتا فرشته زمینی واقعا مدیونم  و باید حتی برای اونا هم که شده تا اخرین لحظه با افتخار ادامه بدم و کاری کنم اونا هم متوالیا به من افتخار کنن
۳. خواهرم و برادرم ! من نباشم کی این دوتا رو اذیت کنه؟!کی پای ثابت دیوونگیهاشون باشه؟! همیشه حکم گزینه اخر ولی در عین حال مهره اصلی رو براشون دارم پس باید بمونم!
۴. میم.جیم ! خیلی از هم دوریم , خیلی رویایی به نظر میرسه ولی برای یک روز هم که شده باید... باید چی؟! باید کسی رو که از بچگی , بزرگ شدنمو دیده ببینم , ببینه! مهم نیست توی چه شرایطی 
۵. دوستام! دوستهای خیلی خوبی دارم که هر کدوم به نحوی حالمو خوب میکنن , حالشونو خوب میکنم ! درسته این روزا خیلی کم با هم وقت میگذرونیم اما همیشه حضورشون دلگرمیه
۶. افسانه شخصی عزیزانم رو ببینم , تک تکشون رو
۷. خوندن و دیدن بهترین فیلمها و کتابهای دنیا , خارج شدن از "ندانستن ها" تو هر زمینه ای 
۸. رویاهای بچگیم! من زیادی منطقی ام!ولی رویاهای بچگیم از یادم نرفتن , همونایی که هیجان انگیزن , محال , سخت و دور از دسترس به نظر میرسن ولی باز هم برای زنده نگه داشتن کودک درونم و احساس رضایتم از خودم باید براشون تلاش کنم و اگه شد برسم 
۹. مستقل شدن توی زمینه های قابل دسترس!(شامل کار کردن هم میشه :-P) چه هیجان انگیز 
۱۰. هیچهایکر شدن ! *.*
۱۱. زندگی توی کشور مطلوبم 
۱۲. نوشتن افسانه شخصیم برای نوادگانم! (یا درصورت عدم وجود! برای هرکسی که بخونه :-D)
۱۳. خدا ! خالقم , یار همیشگیم. حالا که بهم فرصت "بودن" دادی پس مراقبم باش و تماشا کن :)

رنگ تمنا ندارد!

"رفتن" که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...

 میترسم از خودم برم و اینو هیشکی نمیفهمه حتی تو
اگه رفتم دیگه هیشکی نمیتونه منو برگردونه حتی تو

سلامتی

بزرگترین نعمتی که هر کسی میتونه داشته باشه سلامتیه , چیزیه که تا از دستش ندیم قدرشو نمیدونیم
حدود یک ماه پیش یه ویروس خیلی بد افتاده بود به جونم! سرماخورده بودم از اونا که دو روز زندگی نباتی داری .:-D 
بعد از اون کلی مراقب خودم بودم و هرشب میگفتم ببین الان گلودرد نداری , سرما نخوردی .:-)) از بس دردناک بود
خوشحال بودم حالا دیگه مراقبم و چیزیم نمیشه و به فعالیتهام ادامه میدم تا اینکه مادرم مریض شد :-\ حالش واقعا بد بود هی بدتر شد تا بستری شد
و طی سه روز تماام مسوولیت های خونه با من بود , حتی داروهای مامان هم با من بود(تنها عضو تمام وقت خونه منم :-D)
جالب اینجاست منی که زلزله ۵ریشتری (!) هم از خواب بیدارم نکرد این شبها کلا خواب نمیرفتم , چشمام بسته بود ولی هوشیار بودم 
به عبارتی بیدار خوابیده بودم!
خداروشکر امروز حالش بهتره و من میتونم بیشتر آدم خودم باشم
درستش هم اینه که یه امروزو به خودم استراحت بدم اما نمیشه
وقتی طبق یه برنامه خاص زندگی میکنم و با اون پیش میرم , اگه متوقف شم افسردگی میگیرم!! از نظر روحی روانی میریزم بهم , یهو روان پریش میشم :-D 

+یه روز هم زلزله اومد و من تا ۲۴ساعت بعدش لرزش درونی داشتم :-)) در واقع توهم میزدم که اوا زلزله! ولی خبری نبود

+خدایا سلامتی رو از ما نگیر , باشه؟! این یکی قابل تحمل نیست , جان لیمو نگیر!!

ایشالله میشی :-))

باباش جانباز شیمیاییه , خیلی پولداره و البته خیر ! خودش یه نمه معلولیت داره... مدرسه عادی هم قاچاقی ثبت نامش کردن چون پدرش خیلی به وضع مدرسه رسیدگی میکنه!
البته این مربوط به پنج سال پیش هست! فقط چند ماه تو کلاس ما بود و یه سری دخترهای از دماغ فیل افتاده(!) نه تنها کاری بهش نداشتن بلکه زخم زبون هم میزدن و مورد تمسخر یک عده کم عقل قرار میگرفت!
پوست دستهاش همیشه از شدت خشکی کنده میشد 
دلم نمیخواست اذیت شه , بخصوص اینکه نپذیرفته بود یکم با بقیه متفاوته و خیلی هم حساس بود , اسمشو صدا میکردی گریه میکرد
یه روز هم طبق معمول نامعمول درحال گریه بود که تصمیم گرفتم برم بهش پیشنهاد دوستی بدم :) اولش باهام تند برخورد کرد چون فکر کرد منم مثل بقیه قصد آزارشو دارم ولی کم کم بهم عادت کرد و رابطه برقرار کرد.. یه روز شمارمو گرفت یه روز واسم نقاشی کشید یه روز مهمونم کرد بوفه مدرسه یه روز رفت مسافرت واسم سوغاتی آورد :) منم ازش حمایت میکردم و با هرکسی که باهاش بدرفتاری میکرد برخورد میکردم
هیچی دیگه همون چندماه بود و بعدش رفت هنرستان خیاطی , کارش هم خوبه اتفاقا :)
خیلی هم با معرفته تقریبا هفته ای یک بار حالمو میپرسه بعد از چندین سال دوری , اخه همون موقع جدا شدیم و دیگه هیچوقت ندیدمش(همشهری نیستیم)
حالا امروز باز پی ام داده بود حالمو بپرسه 
بعد از کلی احوالپرسی و ابراز علاقه که خیلی دوست دارم *.* و... گفت لیمو نامزد نیستی؟!
گفتم نه!! 
گفت ایشالله میشی
:||||
بهش میگم الان که خیلی زوده میگه ناراحت نباش 
:-\\\
داشتم فکر میکردم چی بگم الان؟! یهو نوشت پروفایلت هم عوض کن 
:||

خرس قرمز کناری داره بهم پوزخند میزنه میگه لیموی ترشیده ناراحت نباش که ترشیدی :-D پروفایلتو عوض کن همه چی حله :-X

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan