!…سه نقطه های دلم…!

هرچه فکر شما بزرگتر باشد,به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام میگذارید!

حس قشنگ امروز

هوا خیلیییی خوبه! خداروشکر دو هفته ای هست هوا عالی شده, دلم میخواست توی یه شهر ساحلی زندگی کنم که همیشه هم هوای ابری و بارونی داشته باشه...
بارون ممتد و رعد و برق:) درست مثل الان 

رفتم زیر بارون قدم زدم و کلللی خوش گذشت,  حالم دگرگون شد:)
با پخش اهنگ یاد خاطرات قشنگ گذشته میفتم,شبهای طوفانی ساحل و قدم زدنها, یه ارامش غیرقابل توصیف,یه فکر قشنگ و لبحندهای عمیق:)

باز هم آمدی تو بر سر راهم,آی عشق میکنی دوباره گمراهم...

میدونم که اگه این خط خیالو طی کنم تا بینهایت ادامه داره پس برمیگردم خونه و باز هم زندگی:)
تستها رو ادامه میدم و صدای شرشر بارون توی کوچه ادامه داره:)

+امروز تولد قهرمان زندگیمه,تولد اولین مرد زندگیم که دیوونه وار عاشقشم:) از خدا میخوام اجازه بده سالهای سال سایه اش بالای سرم باشه و حضورش بهم ارامش بده,میدونم دارم واسه خودم دعا میکنم و خودخواهانه ست اما اولین دعایی که به ذهنم رسید همین بود! امیدوارم همیشه همینطوری اروم و صبور بمونی و ارامشت بیشتر شه:) 

خدایا بخاطر همه ی این حسهای قشنگ امروزم ازت ممنونم 
:)



سلامتی در خطر

خیلی قدر سلامتیتونو بدونین.نعمتیه که تا از دستش ندیم متوجهش نیستیم
دوهفته ست من هرروز یه بیماری دارم و نمیذاره با نظم درس بخونم 
مثلا شنبه 8ساعت و نیم خوندم و یکشنبه 3 ساعت!! دوشنبه 7ساعت خوندم و دیشب حالم بد بود تا سه بیدار موندم و نهایتش شد 5 ساعت
امروز از خواب بیدار شدم سرم درد میکرد طبق معمول و نرفتم مدرسه.رفتم دکتر
فهمیدم تمااام علائمی که داشتم همشون برمیگردن به یه بیماری مزخرف.البته هنوز مطمئن نشدیم باید برم ازمایش و نتیجه مشخص شه
یکی از علائمش اختلالات خوابه:| همینه دیگه این هفته شبا درس میخونم.الان حالت تهوع دارم:(
گردن درد دیروز که دیگه فجیع بود
من کنکورو دوست دارم با تمام استرسهاش!اما الان با این حالم میگم لعنت بهت کنکور  که سلامتیمو داری ازم میگیری
خیلی سخته بخوای درس بخونی,تلاش کنی,بجنگی اما یه مانع وجود داشته باشه ها!  
دکتر میگفت یکی دیگه از علائمش بی قراری و عدم تمرکزه
و من با خودم فکر میکردم توروخدا تمرکزمو بیخیال شو خیلی مهمه برام.نکنه این استرس و الزایمر ترم دومم بخاطر همینه؟!
:|||
خدایا سلامتیمو بهم برگردون...
 ناراحت نیستم.نگرانم.نگرانم توی این دوران طلایی و حساس نتونم درست و حسابی تلاش کنم و خودمو برسونم

فکر کنم بیماری احتمالی هم با توجه به علائمش قابل حدس باشه دیگه براتون

بیاید همگی با هم برای سلامتی هممون دعا کنیم:)) منو هم فراموش نکنید لطفا:) 

:)

این پست رو حتما بخونید

میخوام بنویسم...بنویسم راجع به دختری که دخترانه هاش مرد.دختری که زندگیش شد تاوان اشتباهش...
یه بغضی گلومو گرفته داره خفه ام میکنه
صبح که از ماشین پیاده شدم دوستمو کنار حیاط با دوستش دیدم.یه حالتی بود.هردو برگشتن سمت من و اشاره کردن برم پیششون.تا من رفتم اون دوستش سلام کرد و تنهامون گذاشت.ولی من فقط به دوستم نگاه میکردم.چشماش انگار خونی بود از بس گریه کرده بود.هنوزم داشت گریه میکرد
گفتم چی شده؟
-سرم درد میکنه
+بگو ببینم چی شده دختر مردم خب
-لیمو بدبخت شدم
منو بغل کرده بود و زار زار گریه میکرد... 
این دختر دوست دوران راهنمایی من بود.از اون دخترهای محجبه و چادری که ظاهرشون خییلیییی مهربونه و نمیتونی جذبشون نشی.وقتی وارد دبیرستان شدیم بخاطر رشته هامون از همدیگه جدا شدیم و خیلی کمتر همدیگه رو میدیدم.اما از دور از همدیگه کاملا باخبر بودیم.از روی ناچاری که کس دیگه ای نبود با دخترهایی دوست شده بود که از نظر اخلاقی هیچ شباهتی باهاشون نداشت.هی میلغزید.هی بهش گفتم مراقب خودت باش
تا اینکه پارسال کاملا عوض شد.
خانواده اش علاوه بر مذهبی بودن خیلی متعصب هستن.
سرجریانات کاااملا اتفاقی با یه پسر که واقعا اشغاله دوست شده بود.ولش نمیکرد.هی بهش گفتم تمومش کن تو رو چه به این کار اخه؟هی تلاش کرد.هر بار اون اقا با اصرارها و حیله هاش اینو بیشتر توی منجلاب اشتباهش غرق کرد تا جایی که از قران برای نگه داشتن این دختر کنار خودش سواستفاده کرده بود.دختر بیچاره هم خوشحال که دیگه از نظر خودش و عقایدش گناه نمیکنه.دیگه محرمشه.وای وای وقتی یادم میاد حالم به شدت بد میشه...تا کجاها پیش رفتن...دیگه کاری به کارش نداشتم.دیگه نیومد پیش من دردودل کنه.منم مشغول درسهام و زندگی خودم بودم و دلم هم نمیخواست با حرفهام فکر کنه دارم دخالت میکنم.فقط وقتی یه چیزی میگفت من گوشزد میکردم که این کار با تو و اخلاقت و خانواده ات همخوانی نداره.حواست باشه داری چیکار میکنی و...
یه روز کلاسهاشون تشکیل نمیشه و همون صبح دانش اموزا برمیگردن خونه.اما این میره جایی که نباید...
این اقا کلا ردپاش توی زندگی خیلی از دخترهای اون کلاس بود,و یه دختر هم پیدا میشه که میفهمه و زنگ میزنه به بابای دختر قصه ما...میگه دخترتون مدرسه اش تعطیله شما میدونید کجاست؟!
ظهر دختر با خیال اینکه همه چیز مثل همیشه ست سر کوچه اشون از ماشین پیاده میشه غافل از اینکه پدرش همون حوالی در کمینش بوده.میره خونه میگن کجا بودی میگه مدرسه
صبح اشک میریخت و میگفت وقتی گفتم مدرسه بودم بابام تف انداخت توی صورتم.کتکم زد.داداشم کتکم زد.میخواستن منو بکشن...
این ماجرای فهمیدن خانواده اش  مال یک ماه قبل بود.وقتی که یه روز اتفاقی توی راهرو دیدمش و کل صورتشو پوشونده بود.کبودی ها رو میدیدم کلا ورم کرده بود و گفت بخاطر دندونمه!راستش همون موقع فهمیدم جریان چیه اما به روی خودم نیاوردم.چند روز پیش گفت یه خواستگار از اشناها دارم بابام میگه لکه ی ننگی باید بفرستمت بری تا ابرومو نبردی...اما خب فکر نمیکردم جدی باشه
امروز درکمال ناباوری گفت فردا عقدمه...
میخوان به اجبار بفرستنش بره...
گریه میکرد میگفت لیمو منی که از این مدرسه بیزار بودم الان اینجا شده واسم پناهگاه.جایی که از حرفهاشون و کتکهاشون فرار کنم.میگفت باورت میشه داداش کوچیکه ام بهم میگه تو توی این خونه اضافی هستی.باید بری...
به جایی رسیده بود که میگفت خانواده ام با دینشون و ابروشون منو کشتن.بخاطر ابروشون حاضرن هرکاری بکنن.چاقو بذار روی گردن من.اینا نمیفهمن دوست داشتن چیه. 


اشتباه کرد.اشتباهی که در حد خودش و خانواده اش خیلی بزرگ بود...اما من دلم میسوزه.چرا باید تاوان اشتباهش بشه یک عمر زندگیش؟چرا تمام احساساتش له شه بخاطر یه حیوون که هیچی نمیفهمه جز راضی کردن خودش؟امیدوارم دیگه بره,دیگه نیاد و شرایطشو از این بدتر کنه.هرچند که میدونم ترسوتر از این حرفهاست.
باورم نمیشه یه دختر به اون خوبی به اینجا کشیده شد...
هیچ قضاوتی نمیکنم که مقصراصلی کی بود...هیچ کدوم از ما جای اون نبودیم.توی شرایط اون نبودیم
فقط میدونم که چهره اش جلوی چشمامه و هربار با یاداوریش قلبم فشرده میشه...
ناراحتم...ناراحتم برای حماقتش,ناراحتم که بزرگ نشده بود و بچگی کرد...ناراحتم که احساسش چشم عقلشو کور کرد...
حق اون دختری که من 6 سال پیش دیدم این نبود...
دلم میخواد ببینمش بلکه یکم از حس بد خودم کم شه,اما فردا رو بخاطر پیش بینی سیل تعطیل کردن...

زندگی چه داستانهایی که واسمون نمیسازه...البته ماییم که داستانهای زندگیمون رو میسازیم.. 
مراقب باشیم اشتباهی نکنیم که تاوانش بشه زندگیمون.تاوانش بشه مرگ احساسمون...


+کامنتهای پست قبل رو بعدا تایید میکنم

حس خوب نیمه شب

درست از امتحانای ترم اول تا الان پیش نیومده بود که تا این موقع درس بخونم.اما قشنگترین حس ممکنه
فکر نمیکنم برای مدت کم مشکل ساز باشه
اینکه تا این موقع بیدارم و تلاش میکنم بهم انرژی و انگیزه میده...
اگه بتونم همینطوری ساعت مطالعمو بالاببرم خیلی خوب میشه
درسته کیفیت مهمه ولی با روزی مثلا  2ساعت کیفی درس خوندن کتابها 22 سال دیگه تموم میشن!
خودمونو که نمیتونیم گول بزنیم.

+چهارشنبه به شدت مریض یودم که کارم به اورژانس کشید.امروز خیلی بهتر بودم و تونستم درست و حسابی درس بخونم.باید بیشتر مراقب سلامتیم باشم

+رفته بودم کنکور ثبت نام کنم هی ازم سوال میپرسید منم جواب میدادم.کلا بیرون از خونه شخصیت خیلی ارومی دارم و به تبع صدام هم ارومه.چندبار که پرسید یهو گفت امسال کنکور داری انرژی داشته باش!!
یاد شوخیهای داداشم افتادم که میگفت ناز میکنی و نمیشنوم چی میگی:)) و... ؛)

+این همه رفتم کلاس و مدرک زبان گرفتم تهش کنکور زبان ثبت نام نکردم.با خودم گفتم منکه قبول هم شم نمیرم دیگه چرا خودمو خسته کنم؟!
غیرانتفاعی(همون ازاد دیگه؟!!)  ثبت نام نکردم.
تازه صندلی دست چپ هم میخوام :))

+16تیر کنکور دارم و 1 تیر داداشم قراره بره .از این شرایط یکم میترسم :|  نباید احساساتی برخورد کنم,یادم باشه

+من برم یکم دیگه بخونم :)
2:30نیمه شب !


میشه با ماشینتون عکس بگیرم؟!!

دیشب عقد پسردایی مادرجان بود...
اقای داماد خیلیییی خوشگل و خوشتیپه(من نظر نمیدم بقیه میگن:)) )اونقدر جذاب که وقتی بیرونه بهش پیشنهاد مدلینگ میدن:| (خدا شانس بده :)) )
تحصیلکرده و باشخصیت.وضع مالی هم که بماند.یعنی دقیقا شاهزاده سوار بر اسب سپید بود.
بعد عروس اصلا خوشگل نبود, سنش هم از داماد بیشتر میخورد:|خیلی ها
جالب اینجاست داشتم توی مراسم چرخ میزدم یهو اینو شنیدم: 
-عروس اصلا خوشگل نیستا
+خوشگل نیست ولی پزشکه
بله عروس دندونپزشک بودن.اگه هم نظر منو بپرسن میگم خیلی مهربون و متین و با شخصیت بود.درسته ظاهر مهمه ولی دیگه نه تا این حد که فقط ظاهر مهم باشه.شاید از نظر داماد زیباترین هم بود تازه
همونطور که مجنون میگه :تو مو میبینی و من پیچش مو/تو ابرو من اشارت های ابرو
علاوه بر این مورد یک مورد دیگه خیلی برای من عجیب بود.عروس مذهبی بود.اونقدر که توی مراسم عقدش کت و شلوار پوشیده بود و شال هم سرش بود.هرچقدر هم اصرار کردن نرقصید.بعد داماد اصلا مذهبی نیست.به ظاهرش که نمیخورد.چطوری باهم کنار میان؟!(فکر کنم پسردایی هم متحول شده بودا!چون با تمام مزاحهای پسرها که قبلا میرقصیدی الان نمیرقصی بازم تکون نخورد! خطشو هم عوض کرده:)) یعنی با گذشته اش خداحافظی کرده)
امان از بعضی فامیل واقعا...خب دوست داشتن اینطوری ازدواج کنن دیگه.شما فقط ارزوی خوشبختی کنید. حرفهاتونو واسه خودتون نگه دارید.
منم اگه میخواستم نظر بدم میتونستم.اصلا نظر شما درسته داماد خیلی سره,حیف شده.دیگه حداقل نگید:||

همه ی اینها به کنار :)) من تو کار اون پسرهایی موندم که رفته بودن به داماد دایی میگفتن ببخشید میشه من با ماشینتون عکس بگیرم؟!ببخشید اقا م میشه توش هم بشینم؟!!! 
پوکر فیس صحنه رو ترک کردم:| 

به جایی رسیدیم که فقط ظاهر و پول و مادیات برامون مهمه.به اصل مسائل دقت نمیکنیم.وارد حاشیه شدیم کلا 
کاش یهو همه چیز عوض میشد.میشد مثل همون قدیمهایی که ازش حرف میزنن

شک دارم به این حال بشه گفت خوب!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

باورم نمیشه ارامش قبل از طوفان بوده

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

واااییییی من برنده شددددمممم :)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شرح حال هفت ماهه ی من!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

44.عجب دنیایی شده است...!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

43..دلم آید به سویت چون تو تنها یاورم هستی...!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

42.سه نقطه های دلم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چالش داریم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

41.به تنهایی ات سرک میکشم سطری ناخوانده را با خیالت می نویسم,راهی نمانده تا به تصویرهای گمشده ات برگردم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

من در این ایام!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

40.از همه چیز و هیچ چیز!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

رمز برای مریم جدید :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عیدانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

39.شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سلام
به وبلاگ"شخصی" من خوش آمدید
لطفا به شخصی بودن این پنجره احترام بگذارید :)
******
زندگی تفسیر سه کلمه است:
خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن،
پس تا می توانی،
بخند، ببخش، فراموش کن.
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

Designed By Erfan Powered by Bayan