!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

سر کلاس داشتم پست می نوشتم!

سرکلاس نشستم منتظر دانش آموزهامم که بیان
اخه قرار شده دوشنبه ها هم بیایم که زودتر تموم شه ولی من خبر نداشتم و بنابراین دانش آموزهامم بی خبرن
بگذریم
جلسه قبلی استادم دختر کوچولوش ک رو آورده بود
ک جزء معدود بچه هاییه که حالام که ۸_۹ سالشه دوستش دارم و واسم جذابه
من بچه ها رو تا زمانی که نمیتونن حرف بزنن دوست دارم!
بهش گفتم میای با من بریم سر کلاس؟! مثل اینکه اونم منو دوست داره سریع دستمو گرفت و رفتیم
اون روز خیلی حال و حوصله نداشتم با بچه ها کل کل کنم.وقتی داشتم دیکته هاشون رو بررسی میکردم با همدیگه بحث میکردن ! منم به کارم ادامه دادم و چیزی بهشون نگفتم
ک شاهد همه ی این اتفاقات بود
امروز مامانش منو دیده میگه لیموجان بچه ها اذیتت که نمیکنن؟
گفتم نه!! چطور؟
گفت ک اومده میگه لیمو خیلی مظلومه دلم واسش سوخت :)))

نیم ساعت گذشته و فقط ۶ نفرشون اومدن
من دارم پست مینویسم و همزمان به بچه ها پای تخته دیکته میگم
محمدرضا فکر میکنه سرم تو گوشیه حواسم نیست , میخواد به یکی از دخترها تقلب برسونه میگه بعد از u  بنویس آی
اون مینویسه e
میگه نههه نههه اون آی که نقطه داره نه این یکی!!
سرمو آوردم بالا نگاشون کردم همشون ترسیدن :-D من همون مظلومه ام!

+در کلاس رو باز گذاشتم که بچه ها اومدن ببینمشون.یهو به خودم اومدم دیدم مامان ک داره تماشامون میکنه! بچه هام ساااکت *.* منم با اقتدار (:d) داشتم درس میدادم
+پست قبلی بود؟اومدم خونه دیدم مامان و بابا رفتن خرید واسه منم لباس قرمز و مشکی خریدن!مامانم میگه زنگ بزنم به دوستت ببینم اینی که دعوتتون کرده کیه! گفتم رفتن به اونجا واسم اهمیتی نداشت و نمیخوام هم برم
گفت خب پس بهتر :)))
+کامنتها رو به زودی جواب میدم

تو دختری!!!

اون تفریحه بود رفتم؟! با بچه ها و معلمم
اونجا علاوه بر دوستهای خودم چندتا از بچه های سال پایینی باحال هم باهامون بودن
یه پیغام داشتم از یکیشون که سه شنبه دورهمی گرفتم خوشحال میشم تشریف بیاری! تم؟قرمز و مشکی! مکان؟ انتهای فلان خیابان!
اون پستم بود گفتم دوست ندارم نه بشنوم؟ همون!
الآن نه شنیدم! اجازه ندادن برم
دلایلش :اگه دوست خودت بود یه چیزی , اگه میشناختیمش یه چیزی , همچین مهمونی با همچین شرایطی مشکوکه! خطرناکه , نمیشه به همه اعتماد کنی
گفتم تنها نمیرم که! فلان دوستم هم دعوته(این دوستم رابطه اش با خانواده ام از خودم بهتره)
گفتن نه! تو دختری :||||||
میدونی من هیچوقت بخاطر جنسیتم توی خونمون محروم نشدم از چیزی . هیچ وقت هیچکدوم از کلیشه های جنسیتی اطرافم رو حس نکردم
یک آزادی کنترل شده داشتم.هیچ مشکلی هم واسم پیش نیومده
شاید این مهمونی مناسب من نبود و مخالفتی نداشتم اما این جمله انقدر بهم برخورد که سکوتمو شکستم
اصلا حسود نیستم! اما گفتم چطور فافا اجازه داره فردا شب تا نیمه های شب با دوستاش بره کافه و تولد بگیره و سورپرایز شه و بره عروسی بچه های گروهش و هیچکس هم ازش نپرسه کجا بوده اما من چون دخترم اجازه ندارم برم مهمونی که همش هم دختره ولی شما بدبینید؟
به هیچکس اجازه نمیدم من رو بخاطر جنسیتم محدود کنه

اصلا اون مهمونیه واسم مهم نیست.اما همین جمله باعث شده جنگی درونم شکل بگیره که چیکار کنم که این داستان "تو دختری..." واسم ادامه دار نشه!
چون من هم خدا رو میخوام هم خرما رو! هم دلم میخواد دختر خوب بابام باشم هم دلم میخواد بخاطر جنسیتم این چیزها رو تحمل نکنم

کی فردا رو دیده!

یادِ دکتر (و) افتاده بودم و ده_ دوازده ساعت همایشی که با هم داشتیم
یه زمانی همه امیدشون به اون رو از دست دادن
حالا اما؟! چندین اختراع رو به نام خودش ثبت کرده.اونم توی سن کم
گفتم دکتر چرا اینجایی؟!
گفت هی امیدم رو گره میزنم هی نمیشه. ریشه هامو اینجا کاشتم. اما خیلی بهش فکر میکنم.روز به روز بیشتر!

روزی که باهاش آشنا شدم فکرش هم نمی کردم یه روز من هم در ابتدای راهی که اون رفته قرار بگیرم و حرفهایی که اون شنیده من هم بشنوم

از من است که بر ماست!

عصر کنار باقی مونده های آبشار مامانم داشت به زن عموم میگفت لیمو رو زلزله هم از خواب بیدارش نکرد اما صبح آروم رفتم بالا سرش میگم فندق گم شده چنان پرید که بیا و ببین!
طبق معمول از ترس گربه های دیگه رفته بود زیر بوته های رزماری! قایم شده بود

صبح که دعوت شدیم تفریح با خانواده عمو اولین سوالم این بود که فندق رو چیکار کنیم؟نمیشه که تا عصر تنها
با پیشنهاد من و مخالفت فافا که این از محیط بسته میترسه بردم گذاشتمش صندوق عقب! چهل کیلومتر از خونه دور شدیم و رسیدیم به مقصد اما چطوری؟! با صداهای فندق و ندامت من!
بردمش بیرون توی دره ترسید! بردمش کوه ترسید.بین چمن ها باز ترسید!
خیلی حالت بدی داشت که حتی نمیخوام اینجا بنویسم!
ده دقیقه نگذشت که من و فافا و مامان باز حرکت کردیم سمت خونه که فندق رو بذاریم و بریم
به محض این که رسید خونه دوباره حالت طبیعی گرفت
برگشتیم و حدودای ساعت یک دو بود که رسیدیم پیش بقیه
انقدر خودم رو کنترل کرده بودم گریه نکنم که دور چشمام کامل قرمز شده بود ! تقصیر من بود
کل بازوی چپ و دوتا دستم رو زخم کرده از بس تقلا کرد فرار کنه
و اینطوری شد که یک مسیر 40 کیلومتری رو امروز چهار بار رفتیم و برگشتیم
درسته صبحش عین زهر تلخ بود! اما بعداز ظهر و شبش خوش گذشت... :) 
میدونی؟! شد یه خاطره خوب قبل از رفتن! که شاید دوباره تکرار شه

+ما رو باش با کی رفتیم سیزده به در!! میخواستیم فندق رو ببریم مسافرت شمال مثلا!!  الآن هم روی کیبورد خوابیده نمیذاره به راحتی تایپ کنم! میو میو میرسونه!!!! :))

+همه ستاره هاتون روشنه! تا همتونو نخونم دیگه پستی نمیذارم! :)


حس عشق داشت!

میخواستیم بریم باغ عمه ام و مامانم داشت ساندویچ ها رو آماده میکرد در دسترس نبود
موهام خیس بود با حالت استیصال تکیه زده بودم به دیوار داشتم فکر می کردم حالا چیکار کنم که بابام رو دیدم!
خندیدم گفتم بابا بلدی مو گیس کنی؟!
حالت حق به جانب گرفت و گفت معلومه که بلدم !! بیا نشونت بدم
رفتم میگه چه مدلی میخوای ؟! دوتا یا یکی؟
گفتم یکی :))
به قشنگ ترین حالت ممکن موهامو بافت!
دیگه دلم نمیخواد بازشون کنم!

دعای خواهرم

نیمه شب خواهرم داشت دعا میکرد! کلا عادت داره که هرشب قبل از خواب یه چیزهایی رو با خودش تکرار کنه. دلیلش هم کابوس های بچگیشه
داشت می گفت : خدایا ازت می خوام که همه ی آدمهای جهان همیشه سالم و سر حال باشن..زلزله نیاد و من امشب خوب بخوابم!

او یک غریبه بود که در آغوش گرفتمش!

پارسال که با بچه ها رفته بودیم آبشار یه چیز جدید رو تجربه کردم و اضافه کردم به صندوق تجارب باحالم!
باید از روی یه پل باریک رد میشدیم که شلوغ هم بود.همینطوری که داشتیم میرفتیم و من از همه جلوتر بودم یه خانوم مسن 60-70 ساله داشت از روبرو بهمون نزدیک میشد
چنان لبخند دلبری روی لبش بود که بیا و ببین! هی با پشت سریش حرف میزد و نزدیک می شد!
برگشتم گفتم بچه ها اینجا رو!
رسیدم به خانومه
وایسادم جلوش و سد راهش شدم! داشت با همون لبخنده نگام میکرد گفتم ببخشید خانوم میشه بغلتون کنم؟!
خندید و خودش محکم بغلم کرد و کلی هم قربون صدقه ام رفت :))
نمیدونم چرا واقعا این کار رو کردم! در یک نگاه ازش خوشم اومد و دلم خواست بغلش کنم
شده بودم سوژه دوستام!
امسال هم باز رفتیم همونجا.
هی میرفتیم و میومدیم و با رسیدن به اون پل میخندیدن میگفتن اگه جرات داری دوباره این کار رو بکن! اون دفعه از زنه خوشت اومد آسون بود برات!
گفتم باشه! یکم صبر کردیم که خلوت شه و پسری اون اطراف نباشه که ما رو ببینه بشیم مضحکه دستشون!
دوتا خانوم از دور داشتن میومدن گفتم اون خوبه؟! گفتن اره
اومدن اومدن اومدن تا رسیدن به من و باز نگهشون داشتم!
باز به همونی که مسن تر بود گفتم ببخشید خانوم! میشه من شما رو بغل کنم؟! 
باورتون میشه ترررسید؟! :))) دوتا دستش رو به نشانه ی تسلیم برده بود بالا و عقب عقب می رفت و میگفت نه نه به من دست نزن!
یهو اون خانوم جوونه که همراهش بود گفت اونو ولش کن بیا بغلم :)))))
منو بغل کرده بود و ولم نمیکرد!! هی میگفتم باشه باشه بسه مرسی ممنون :))) ول نمیکرد لامصب!
هی میخندیدم میگفتم بچه ها ولم نمیکنه که! اونام هارهار میخندیدن
وقتی ازش جدا شدم اون مسن تره که ازم ترسید اومد جلو گفت حالا من! منم راهمو ادامه دادم گفتم نه دیگه نمیشه! شما شانستون رو از دست دادید:)) 
بعد یه مدت دیدم یه چالش راه انداختن به نام hug me ! و تو خیابون های تهران اجرا میشد
خواستم بگم ایده اش از من بوده اونا کاپی کردن :))))


این بود تجربه ی من از بلاک شدن :))

داشتم می رفتم بخوابم که فردا واسه کلاسم خواب نمونم یاد یه چیزی افتادم!
یه بار هم یه دوست مجازی کلی ما رو دوست داشت و مثلا می گفت ما آدم خوبه ی داستانیم
همه چیز مثل همیشه گذشت و گذشت و حتی ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز رفتم حالشو بپرسم دیدم پروفایل و بازدیدش عادی نیست!
یکم پرس و جو کردم دیدم بله! گویا بلاکم کرده!! چرا؟ الله اعلم
نه برام مهم بود و نه مهم هست! فقط تنها کاری که کردم این بود که براش پیغام فرستادم دیگه هیچ وقت برنگرد و مرسی!

میدونی اگه اینجا رو هم بخونه برام مهم نیست اما خب اگه گزینه انتخاب داشت مثلا انتخاب می کردم که حتی دلم نمیخواد اینجا رو هم بخونه دیگه !
۱ ۲ ۳ . . . ۳۳ ۳۴ ۳۵
Designed By Erfan Powered by Bayan