!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

مقایسه

سال قبل این موقع سختی درسها و فشار روحی نسبتا زیادی داشتم که ناخودآگاهم انکارش می کرد و حال ظاهریم رو عادی نشون میداد.
دلم چی میخواست؟! که سال بعدش همین موقع روزم رو بهم تبریک بگن!!!
حالا؟ حالا سال بعدش همون موقعست و من اصلا برام مهم نیست که امروز چه روزیه.
حالا انقدر تغییر کردم و اولویت های زندگیم عوض شدن ، انقدر هدف و برنامه و آرزو دارم که یه عنوان واسه یه روز رو دیگه کلا نمیبینم!

فردا کافی شاپ ها و رستوران های مختلفی به مناسبت روز دانشجو تخفیف های 50 درصدی زدن و بچه ها هم رستوران بن جو میز رزرو کردن.با وجود اصرار های زیادشون من نمیرم.از دستم ناراحت میشن و احتمالا چهار تا بد و بیراه هم بهم میگن :)) اما برام مهم نیست. مقاومت در برابر اصرارهاشون کار اسونی برای منی که انچنان توانایی نه گفتن نداشتم اسون نبود اما هم خودم هم اونا باید یاد بگیریم که اولویت های هر کسی توی زندگی متفاوته و قرار نیست همه مثل هم باشیم.
کارهای بسیاااری وجود داره که انجام بدم و لذت ببرم به جای این که برم اونجا.
دارم تمرین می کنم خودِ خودم باشم بدون نگرانی از قضاوت دیگران.دارم تمرین می کنم برای خودم زندگی کنم ... :) دارم هر روز بیشتر موفق میشم!

چارچوب

یکی از همکلاسی های پسرم بهم پی ام داده و بخاطر رفتار امروزم در مقابل یکی دیگه از همکلاسی هامون که اون هم پسره تشکر کرده و البته تبریک گفته بخاطر شخصیتم!
راستش من فکر نمی کردم بقیه ی همکلاسی ها بخصوص این اکیپی که الان یکیشون بهم پی ام داده اتفاق رو دیده و متوجه شده باشن
برام جالب بود که بچه ها انقدر حواسشون به همه چیز هست !

جو کلاسمون خیلی خیلی صمیمیه و هیچ حد و مرزی نداره.وقتی میگم هیچ حد و مرزی واااقعا هیچی در نظر بگیرید! روابط صمیمی که نمیتونید متوجه شید کی به کیه!!
و خب من امروز خیلی ریز و بی سر و صدا میخواستم خودم رو از اون جمع جدا کنم که گویا اکثر بچه ها متوجه شدن

خدایا شکرت :)

بیا به آرزوهای باقی مونده مون قول رسیدن بدیم ...
داریم وسایلمون رو جمع می کنیم ! کوله بار سفرمون رو می بندیم و میریم به شهر آرزوهای دور و درازمون ...
و من ... دارم رویام رو زندگی میکنم

بعضی وقت ها روی لبه ی تیغ چیزیت نمیشه!

دو سه روزی هیچکس از خونه باهام تماس نگرفت
منم سرم شلوغ بود روز اول متوجه نشدم
جمعه بعد از 7_8بار تماس گرفتن با مامانم و بی پاسخ موندنشون بالاخره جواب داد و فهمیدم دایی و مامان جون خونه هستن.
یکم واسم عجیب بود چرا اون موقع اونا خونمونن و حتی چرا مامانم مثل همیشه راجع به قرار چهارشنبه ی من نمی پرسه
روز بعدش باز میخواستم خودم رو واسه مامانم لوس کنم دوباره تماس گرفتم که چرا واقعا حال منو نمی پرسید!! و ...
بعد از کلی اصرار گفت ببین من الان دارم باهات صحبت می کنم حالم هم خوبه! دو روز پیش تصادف کردیم
فقط میدونم خودم رو رسوندم خوابگاه و اتفاقا تنها بودم زاار زار گریه کردم.ولی حالم خوب نمی شد
با اینکه بابام سالم بود و جراحت مامانم خییلی کم بود من باز هم نگران بودم.باورم نمی شد و هی گفتم واسه من عکس بفرستید ببینم
خداروشکر به خیر گذشت و چیزیشون نشد.خداروشکر که امتحان سختتری نبود.
الان دیگه خوبم.مشکلی نیست و مامانم هم حالش خوبه (البته به قول خودش)
و چه قانون های رانندگی بیخودی داریم
طرف ماشینش یهو خاموش شده
چند روز از اون اتفاق گذشته ولی اومدم ثبتش کنم...
روزهای خوب و آرومی رو دارم میگذرونم ... با اینکه گاهی دغدغه و نگرانی هست اما ته دلم قرصه :) امیدوارم قدر این روزهامو بدونم و برام بمونن.

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند...

از آزمایشگاه برگشتم نشستم روی تخت و اتاقی که الان خلوتش فقط واسه خودِ خودمه
عکس هایی که با میم انداختیم رو نگاه می کردم که متوجه یه نکته ی قشنگ شدم :)
توی تمام سلفی ها به جای اینکه لنز دوربین رو نگاه کنه داره به من نگاه می کنه *.*

4.9.97 
9:50

رویاها رو میشه توی بیداری دید :) [2]

سی آبان 1397
یکی از به یاد موندنی ترین روزهای عمرم بود که خیلی خیلی خوش گذشت :) 
کاخ نیاوران ، بوستان نیاوران ، تجریش و بازارهاش و نهایتا فودکورت و مترو
دیروز دیگه تموم نمیشه!
دوازده ساعت دوست داشتنی رو گذروندم
یه پست دیگه  با همین عنوان داشتم.اونجا تحقق آرزوهای نوشته شده ام بود.ولی این یکی محقق شدن آرزوی نانوشته امه.
امیدوارم بتونم قدر همه ی داشته های زندگیم رو بدونم...

الان ساعت پنج صبحه! دیشب که رسیدم خوابگاه همینطوری شام نخورده ساعت نه خوابم برد و دو ساعتی هست که بیدارم
کلی درس برا خوندن و کار برا انجام دادن دارم.دوست دارم بیام اینجا خاطراتم رو ثبت کنم اگر فرصت بشه
مرسی از احوالپرسی هاتون.همه چیز خوبه.خداروشکر :)

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟!

سه شنبه میانترم دارم.شنبه ی بعدش هم باز میانترم دارم
این شنبه هم قراره استاد آز درس تخصصیم پوستم رو بخاطر غیبت قبلی که توی راه بودم بکنه :))
الان می تونستم یک عالمه استرس داشته باشم و روزگار رو به کام خودم تلخ کنم!
اما از دیشب که فهمیدم چهارشنبه قراره میم رو ببینم پر از ذوق و هیجانم :))
نه تنها میم بلکه سه تا از بهترینها :) 
به قول خودش یه قرار پنج نفره ی به یاد ماندنی خواهد بود ...
دو تا از کلاس های اجباریم چهارشنبه هستن که نمیتونم برم و باید با فشرده کردن برنامم جبرانشون کنم.
خوشحالم :) 

سلف

غذای سلف خوبه ها ولی من فکر میکنم یه مشکل خاص داره!
واسه همین میخوام یه مدت کمتر برم اونجا
یا خودم اشپزی میکنم یا میرم بوفه و رستوران
واسه هفته بعد فقط 4 وعده رزرو کردم

کاش یکم برنامه کلاس هامون منظم تر بود.یا تایم کلاس های آزاد دانشگاه بهتر بود.دلم میخواد شرکت کنم کلاسها رو
۱ ۲ ۳ . . . ۳۸ ۳۹ ۴۰
ممنونم که وارد حریم شخصی من نمیشید و به همون اطلاعاتی که توی پستها نوشتم اکتفا میکنید :)
یک لیموی عاشق زندگی هستم
عاشق عاشقی
و در جست و جوی آرامش هیجان عشق!
مرا بخوان و برایم بنویس
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan