!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

تاکید میکنم!

هییییییچییییی تو زندگی مهمتر از آرامش نیست! 
یه آرامش و اطمینان درونی تثبیت شده که هیچ طوفانی از بیرون نمیتونه بهم بزنه اونو
بگردید پیداش کنید , حتی اگه مدیون کسی بشید باز هم ارزششو داره! 
دلتون آروم آروم
۱۶ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

دلخوشی:-)

دلخوشم به تمام ادمهای خوب و مهربونی که کنارمن و هوامو دارن , بیخیال بقیه اشون!
دلخوشم به اینکه هنوز ذره ذره وجودم پر از ذوق و شوق واسه زندگیه 
به هزاران امید و ارزو 
به شنیدن صدای خنده های خانواده ام وقتی دارم درس میخونم 
تک تک ثانیه هایی که میگذرنو حواسم به نفس کشیدنم هست , هنوز فرصت زندگی دارم! عالیه
و چی بهتر از این که فافا ارشد قبول شد و سه روزه خونست و قراره دوسال دیگه هم همچنان خونه باشه و حتی بعدش ۸۰% احتمال لغو سربازیش هست؟:-D این یعنی هرصبح یکی میاد با جیغ و داد بیدارت میکنه :-)) خواب نمیمونی ابدا , هر ساعت هم چکت میکنه و شیطنتهاش همیشه هست
دیگه خونه ساکت نیست *_*

خدایا بخاطر همه چیز شکر:)
حال دلتون خوش 

۱۹ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

لیمو دماغو نیست :-))

 نادر دماغو 

PhD(دماغو نیست) 
رزدماغو 
مهران نامهربان دماغو ملقب به مهربان 
مجهول الدماغو 
لیمو(دماغو نیست) کجایی تو؟ قبول نشدی که نشدی! 
کلاس چرانمیای؟ 
خاموش دماغو 
داداش کار (خیلی دماغویی) 
زیرزمینی دماغو الدماغو 
و تمام همکلاسیها 
__________
خب خب :-))  من بعد از مدتها امشب رفتم یه سر به وبلاگ دکتر استاد بزنم که دیدم بعله "وجدان" چه کرده :-) یه نقاشی از خواننده های استاد کشیده و یه توضیح کوچیک هم داده و من اونجا حضور دارم:-)) 
وجدان خیلی واسم جالب بود مرسی! دمت گرم واقعا . من حتی نمیدونم وبلاگ داری یا نه , واسه همین اینجا ثبت میکنم بمونه واسم 
راستی! همینجام , کلاسهام میام دیگه :-) 
حالا من کدومشونم؟!
دماغو دقیقا یعنی چی؟ D:


۱۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

آرامش...!

میخوابم و چشمامو میبندم و این خاموشیه انقدر لذت بخشه واسه چشمام که انگار سالهاست نخوابیدم! برای چند دقیقه به این روزهای سال قبلم فکر میکنم!
چقدر شلوغ و پر استرس بود . اولین ازمون گاجم رو داده بودم و در واقع دیدن نتیجه زحمات تابستونم بود , به معنای واقعی برای اولین ازمون ترکونده بودم! کمترین درصد عمومیم ۶۵ بود , و من موفق شده بودم زیست گاجی رو که استاد روش مانور زیادی داده بود حدود ۶۰ بزنم! ولی فقط همون یک ازمون! دیگه بعد از اون نتونستم بیشتر از ۴۰_۵۰ بزنم و حتی به ۲۰% هم رسیدم 
دلیلش چی بود؟! خودم میدونم. نخوندن نبود . بی برنامگی و از این شاخه به اون شاخه پریدن بود 
درست همین روزها گم شده بودم بین تمام معلمهای جدید,همکلاسی ها و برنامه هاشون , راهکار های هرکدوم از معلمها , استرس های معاون و دختر رتبه هزارش که مونده بود(امسال شدچهاررهزار) و هزاران دلیل دیگه 
فقط میدونم همه چیزو تا نیمه میرفتم و بریم مبحث بعد! اینها رو میگم الان واسم عین کف دسته! اون موقع دقیق شبیه یه برزخ بود که خودم فکر میکردم دارم راه درستو میرم ! با این حال من بدهکار خودم یکی نیستم ابدا , تلاشمو کردم و در همین حد بودم دیگه حقیقته , در حد همون رتبه
اما  الان؟! درست نقطه مقابل پارسال... 
و نمیخوام با هیچ کس راجع بهش صحبت کنم , دوست دارم همینطوری چراغ خاموش و لاک پشت وار تا خط پایان برم
اینکه گه گاهی هم اینجا مینویسم یه نوع تخلیه ذهنیه واسم

+بارها گفتم اینجا شبیه دفترخاطرات میمونه واسم , اما بازم شما ازادید هرطور دوست دارید قضاوت کنید و نظر بدید. فقط اگر نوشته های من واستون تظاهر به نظر میرسه یا هرچیزی که اذیتتون میکنه , نخونید! نه اجباری هست نه قضیه رفاقتی :-) 
۱۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

اولین یک مهر!

اولین یک مهری هست که قرار نیست برم مدرسه!
من هیچ دلم واسه خود خود مدرسه هام تنگ نمیشه! دلیلش هم مشخصه  کلیک
ولی واسه خودم بچه ها معلمها شیطنتها و کلاسها تنگ میشه! الان بیشتر از همه دوست داشتم سر کلاس ادبیات خانم ن بودم! یا زبان ح یا زیست م یا یا یا
وارد یه فصل بی فصلی ! زندگیم شدم و میخوام ازش نهایت استفاده و لذت رو ببرم! و نمیشه که بخوای و نشه! 
بگذریم
بیاید به جای غمگین ترین فصل سال ازش نارنجی ترین و خاصترین رو بسازیم :)
پاییزی که یکی از لذت بخشترین کارهاش واسه من نوشیدنهای عسل و لیییییموووی خوش عطر صبحها و شعر نوشتنهای شبونه ست!

زندگیتون نارنجی پررنگ :)
۱۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

عجیبه

ولی فکر کنم تنها کسی که با دیدن کلمه "مردود" خوشحال شد همین لیموی بیان بود  :))
۴۰ نظر ۱۵ موافق ۳ مخالف

مگه داریم؟!

امروز یکی از قشنگترین و جالبترین اتفاقهایی که چندسال منتظرش بودم افتاد ولی نه واسه من! 
واسه مامانم که مازندران بود 
الان  , هم مامانم سکوت کرده هم میم جیم و من تنها راهم اومدن به اینجا بود :))
ثبتش میکنم یادم بمونه امروزو که چقدر هیجان داشت و باحال بود :) 
منتظر روزی ام که این اتفاق دوباره تکرار شه ولی واسه خودم! 

+هنوز مادربزرگ گوگولیم کنارمه و احتمالا از فردا باز تنها میشم, و این دو روز یک خط از کتابهام هم نخوندم!
۱۵ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

ماجرای یک نیم روز بحرانی و قشنگ:)

دیشب ساعت ده دیدم خیلی خسته ام به همه بچه ها گفتم شرمنده جغد شب بیدار میره بخوااابه! 
ساعت دوازده مامانم زنگ زد که من حرمم دعا کن! منم اومدم معرفتی همه رو ردیف کردم تا نوبت خودم شد مامانم قطع کرد:| مرسی واقعا -_-
امروز ساعت نه با صدای بابام که میگفت لیمو لیمو بیدار شدم تا مادربزرگم اومده پیشمون *_* 
سریع رفتم سبزی و لوبیا و گوشت رو از فریزر دراوردم و از شانس بد ما مامانم روز اخر که میخواست بره خرید کرده بود,سبزی به تفت دادن نیاز داشت.لوبیا به پختن! اینارو اماده کردم مراحل نهایی بود که پدرجان اومده میگه دوتا کارگر اوردم واسه ساختون بغلی! پرسیدم ناهارشون هم با خودمونه؟ گفت اره 
من دیگه اطلاعی ندادم و رفتم به همه مواد اولیه ام اضافه کردم باز! ولی ترفند داره ها:)) مثلا برنج اضافی رو باید ده دقیقه قبل از قبلیه که خیس کردی بریزی تو قابلمه:)) بقیه اش هم فوت کوزه گری لیموی سرآشپزه^_^ 
بعد که بابا اومده میگه عه باز اضاف کردی؟میخواستم از بیرون غذا بگیرم:| 
همون حین میز صبحونه هم اماده کردم و... 
دو ساعت گذشت غذاها اماده شد فافا درو وا کرد اومد داخل!!!!!!  ما هم ذووووق شااادییی! که چطوری مرخصی گرفتی و... بعد فهمیدیم گشت جاده بودن قاچاقی اومده خونه و زود باید بره! 
یعنی هررررچی تو یخچال و این طرف و اون طرف بود من ریختم تو حلقش:))) باور کردنی نیست ولی دقیقا دوتا لیوان شربت خاکشیر,دوتا اب پرتقال و اب انبه,یه بشقاب هندونه,انواع لواشک و یه عالمه قورمه سبزی.مامان جون هم بادوم شکست واسش:)) الان دارم فکر میکنم مسموم نشه بچه!!  طبیعتا غذا کم بود واسه دوتا کارگر! هیچی دست به دامن ماهی شدم که زودتر از همه چیز اماده میشه 
در همون حین هم دستم خیلی شیک و مجلسی چسبید به زودپز:(( اصلا هم به روی خودم نیاوردم که مامان جونم بگه نوه ام اومد اشپزی کنه خودشو اتیش زد:)) 
بعد سر میز مامان جون میگه عااااالیه هیچ وقت همچین قورمه سبزی ای نخوردم *_* (ذوووق الکی:)) ) و فافا رفته زیر میز میخنده! میگه این همون لیموییه که بخور و بخواب داشت دیگه؟! نکنه منو سرکار گذاشتید؟ 
در همه احوالات هم از فافا عکس گرفتم فرستادم واسه مامانم بعد کلی ابراز علاقه کرده منم کاملا بی توجه نوشتم:  مامان من مرد روزهای سختم...  D:  :D 
قشنگ امروز نابود شدم:)) ولی خیلی عالی از پسش براومدم.
شام چی بخوریم؟:/ :/ 

بعد من کلا ادمی نیستم که همیشه یه داستان واسه گفتن داشته باشم و کنار هر ادمی پرحرف نیستم,مگه کسی که باهام هم فاز! باشه و بتونم از موضوعهای مورد علاقه ام صبح تا شب باهاش صحبت کنم, ظهر با خیال اینکه الان دیگه مامان جون میخوابه و منم میخوابم کشوندمش به اتاق خواب! اونجا میگه لیمو مامان بیا واسم حافظ بخون من خوابم نبره که اگه خواب رفتم شب عذاب میکشم!
هیچی دیگه درست تا همین الان من صدتا غزل حافظ و خوندم و تفسیر کردم و کلی سایت اینترنتی شعر پیدا کردم خوندم 
یک عالمه داستان هم واسم تعریف کرد و من با کمال میل گوش کردم و لذت بردم.اومد فازو غمگین کنه از مرگ حرف بزنه گفتم مامان جون من عاشقتما:))
اونم کلا یادش رفت چی میخواست بگه و گفت منم عاشقتم بیا بریم بساط چای عصرمونو اماده کنیم:) ابمیوه و شربت و میوه هم میل نداره منم لاجرم تو این گرما چای مینوشم دیگه:)))

لحظه های زندگی درست همینجاست که تنها مادربزرگت از اون چهارتا فرشته واست مونده و کنارته و گل میگه و گل میشنوی:)

+عیده؟ عیدتون مبارک:) هر روزتون عید بابا وگرنه اگه واقعا عید از نظر صائب باشه که هیچی! 
میفرماد بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان/ مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند ! هرروزتون خوش بگذره:)
[اینم از شعرای امروز بودا D: ]

همینا دیگه! برم مادرجون داره اهنگ میخونه *_* 

۲۰ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

وبلاگ برتر؟! نه؟!

منو میگی از خواب بیدار شدم خیلی یهویی طور پنل مدیریتو باز کردم ببینم چه خبره اینجا!
یکی از دوستان گل کامنت داده بودن که خبر داری جزء وبلاگهای برتر شدی؟! 
نه! کجا چطوری یهویی؟!:)) 

*_*  ^_^  *_*  ^_^ 

هیچی دیگه الان میخواستم دلیل خوشحالی یهویی سر صبحمو ثبت کنم:) صفحه سوم بلاگهای برتر هم باشی خوبه دیگه:)))

+اینم بگم که بخاطر شماست ها:) مرسی از همتون 


۳۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

مییییم!

خیلی خوشحالم که یه دوستی مثل میم جیم توی زندگیم دارم,واقعا حضورش بهم امید و انگیزه میده و همیشه کمکم کرده:) 
وقتی امشب منو تا قهقهه برد دلم نیومد نگم چقدر از حضورش خوشحالم و دوست دارم این رابطه تا اخرعمر باقی بمونه هر اتفاقی هم که بیفته ! 
اگه یه ادم این مدلی توی زندگیتون دارید باید بگم دیگه هیچی کم ندارید:) دقیقا در همین حد! 

خدایا مرسی:) 
*_* 

۱۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
About me
من به انان نزدیک هستم..! اجابت میکنم دعای ان که مرا بخواند.پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان اورند.باشد که راه یابند ,بقره186
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان