!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

شباهنگام

امروز (در واقع تاریخش میشه دیروز) که مامان درد خاص و آنچنانی مثل روزهای قبل نداشت , ناخودآگاه ذهنم آروم شد , فکرم آزاد شد و تاثیر این آرامش رو الان , نیمه شب توی تاریکی و سکوت دارم حس میکنم
قطعا خوشبختی هیچ چیزی جز آرامش نیست...
و من تمام تلاشم اینه هرجا این آرامشم خواست بهم بریزه اوضاع رو درست کنم , اون وقت یه نفس عمیق می کشم و لذت زندگیم رو تا قبل از این که دیر شه میبرم...
روزهای اخیر انقدر طوفانی گذشتن که الان دلم نمیخواد شب به انتهاش برسه.حتی دلم نمیخواد بخوابم که این حسم بپره!
کاش همیشه دلامون آروم باشه. :)

حالا دیگه واقعا لیمو شدم :)

مبارکه :))
قالبمو میگم
از اون جایی که متاسفانه سررشته ای توی تغییر قالبم نداشتم و بیان هم قالبهاش محدوده همیشه محزون بودم :D دلم میخواست یه قالب اختصاصی داشته باشم
که الهه ی عزیزم , مادرجان*.* زحمتش رو کشید
کلی اذیتش کردم و از همینجا ازش تشکر میکنم :)
حالا دیگه رنگ لیمو هم به خودم گرفتم :)
خوشحالم اصن :))

به نظرم خیلی هیجان انگیز و دلبره *.*

یکی از شغلهایی که همیشه دلم میخواست امتحان کنم و هنوز فکرش از سرم نپریده کار کردن توی فست فودی هاست :D
اون یکی کتابفروشی هاست!
کی بشه تجربشون کنم اخه *.* 

دعای خواهرم

نیمه شب خواهرم داشت دعا میکرد! کلا عادت داره که هرشب قبل از خواب یه چیزهایی رو با خودش تکرار کنه. دلیلش هم کابوس های بچگیشه
داشت می گفت : خدایا ازت می خوام که همه ی آدمهای جهان همیشه سالم و سر حال باشن..زلزله نیاد و من امشب خوب بخوابم!

او یک غریبه بود که در آغوش گرفتمش!

پارسال که با بچه ها رفته بودیم آبشار یه چیز جدید رو تجربه کردم و اضافه کردم به صندوق تجارب باحالم!
باید از روی یه پل باریک رد میشدیم که شلوغ هم بود.همینطوری که داشتیم میرفتیم و من از همه جلوتر بودم یه خانوم مسن 60-70 ساله داشت از روبرو بهمون نزدیک میشد
چنان لبخند دلبری روی لبش بود که بیا و ببین! هی با پشت سریش حرف میزد و نزدیک می شد!
برگشتم گفتم بچه ها اینجا رو!
رسیدم به خانومه
وایسادم جلوش و سد راهش شدم! داشت با همون لبخنده نگام میکرد گفتم ببخشید خانوم میشه بغلتون کنم؟!
خندید و خودش محکم بغلم کرد و کلی هم قربون صدقه ام رفت :))
نمیدونم چرا واقعا این کار رو کردم! در یک نگاه ازش خوشم اومد و دلم خواست بغلش کنم
شده بودم سوژه دوستام!
امسال هم باز رفتیم همونجا.
هی میرفتیم و میومدیم و با رسیدن به اون پل میخندیدن میگفتن اگه جرات داری دوباره این کار رو بکن! اون دفعه از زنه خوشت اومد آسون بود برات!
گفتم باشه! یکم صبر کردیم که خلوت شه و پسری اون اطراف نباشه که ما رو ببینه بشیم مضحکه دستشون!
دوتا خانوم از دور داشتن میومدن گفتم اون خوبه؟! گفتن اره
اومدن اومدن اومدن تا رسیدن به من و باز نگهشون داشتم!
باز به همونی که مسن تر بود گفتم ببخشید خانوم! میشه من شما رو بغل کنم؟! 
باورتون میشه ترررسید؟! :))) دوتا دستش رو به نشانه ی تسلیم برده بود بالا و عقب عقب می رفت و میگفت نه نه به من دست نزن!
یهو اون خانوم جوونه که همراهش بود گفت اونو ولش کن بیا بغلم :)))))
منو بغل کرده بود و ولم نمیکرد!! هی میگفتم باشه باشه بسه مرسی ممنون :))) ول نمیکرد لامصب!
هی میخندیدم میگفتم بچه ها ولم نمیکنه که! اونام هارهار میخندیدن
وقتی ازش جدا شدم اون مسن تره که ازم ترسید اومد جلو گفت حالا من! منم راهمو ادامه دادم گفتم نه دیگه نمیشه! شما شانستون رو از دست دادید:)) 
بعد یه مدت دیدم یه چالش راه انداختن به نام hug me ! و تو خیابون های تهران اجرا میشد
خواستم بگم ایده اش از من بوده اونا کاپی کردن :))))


تفاوتِ کوچکِ جالبِ طبیعی

افلاطون و ارسطو، چارلی چاپلین ، اسحاق نیوتن ، بتهوون ، باخ ، لئوناردو داوینچی ، میکل‌آنژ ، پیکاسو ، شکسپیر ، نیچه ، بیل گیتس ، جورج مایکل ، مهاتما گاندی ، امینم ، آمیتا باچان ، تام کروز ، رابرت دنیرو ، نیکول کیدمن ، استیو مک کوئین ، تیم آلن ، سارا جسیکا پارکر ، آنتونی پرکینز ، سیلوستر استالونه ، آنجلینا جولی ، لیدی گاگا ، جیمی هندریکس ، گونتر گراس ، ماری کوری ، ژولیوس سزار و اوباما از چپ‌دست‌های نامی می‌باشند .

همه بچه ها با ذوق وارد کلاس اول ابتدایی شدن! من هم همینطور
اما من تا مدت ها معلمم مشق هام رو امضا نمی کرد و کاری باهام نداشت چون چپ دست بودم! می گفت باید با دست راستت بنویسی تا عادت کنی اما هر کاری کردم نتونستم و در نهایت پدرم اومد مدرسه ام و با معلمم برخورد کرد تا دیگه بهم گیر نده چرا با دست چپ می نویسم!
دلم میخواست اون موقع هم یکی بود این لیست رو بهش می داد تا از دنیای نفهمیش بیرون بیاد! 
روز من ... میم ... مامانم ... و بقیه چپ دست ها مبااااارک *.*

 Happy International Letf-Handers' Day 

فندقم *.*

روزی که اوردیمش نمیتونست راه بره! از همه چیز میترسید و میرفت پشت کامپیوتر قایم میشد!
فقط شیر میخورد
کم کم شروع کردیم بهش ماست دادیم , بعد پنیر
اما حالا؟! گوشت و مرغ و برنج و کالباس و حتی ماکارانی و نون میخوره!
نشستیم یهو می بینیم صداش از اتاق میاد . میریم میبینیم یه ملخ یا پروانه گرفته آورده.اولش کلی باهاش بازی میکنه و دنبالش میدوه , تهش هم میخوردش!
دیشب با بابام توی حیاط داشتیم صحبت میکردیم یهو یه گربه اومد.بابام دلش سوخت استخونهای فندق رو بهش داد.فندق رفت پیشش , هر جا میرفت پشت سرش می دوید , تا اینکه یهو اون گربهه برگشت و شروع کرد به زدن فندق! رسما داشتم منفجر میشدم و با اینکه بابا میگفت ولش کن بذار یاد بگیره رفتم جداشون کردم
دوباره یک ساعت بعد گربهه برگشته بود و دعواشو ادامه میداد که فافا تا انتهای بلوار دنبالش دوید که دیگه برنگرده :d
فندق هم دپرس شده بود! و رفت زیر تخت و تا صبح همونجا موند
تحقیقات نشون داده گربه ها به دلایل مختلفی شکار میکنن! یکی از دلایلش نشون دادن استقلال و توانایی خودشون به صاحبشونه
و اما امروز؟! رفت حیاط و با یه گنجشک برگشت!!!
کتک خوردن های دیشب باعث شد یه تکونی به خودش بده و به جای ملخ , گنجشک شکار کنه!
همین ده دقیقه پیش هم کباب گنجشک شکاریشو خورد!!

+دارم به این فکر میکنم چقددددررر دلم واسش تنگ میشه! بخصوص لحظه هایی که خوابش میاد و با ناز میاد سرشو میذاره روی دستات و میخوابه!
+نام دیگر فندق , فیگیری ست!! 
+ اینم عکس فندقم

یک روز با لیمو ;)

پنجشنبه صبح شهر ما شلوغ بود! شلوغ سیاسی!! بعد از ظهرش دیدم خیلی حوصله ام سرم رفته و با اینکه کم پیش میاد تابستون های گرم دلم بخواد از خونه بیرون برم اما بی هدف رفتم بیرون! حالا کجا برم؟! آرایشگاه!!
رفتم جلوی موهامو انقددددر کوتاه کردم که شده اندازه دو بند انگشت :))
تصورش حتی خنده داره !! ولی دوسش دارم *.* بهم میاد :-D
بعدش همینطوری که داشتم میرفتم زد به سرم گوشیمو فلش کنم حالش جا بیاد! یهو یادم اومد یکی از دوستان دعوتم کرده به یه چالش وبلاگی و به اطلاعات ذخیره ی گوشیم نیاز دارم.هیچی دیگه پشیمون شدم گذاشتم واسه بعد
من اسم شیرینی ها رو نمیدونم!! در واقع اسم هیچی رو نمیدونم! یادم میره.حتی چند روز پیش داشتم با یکی از بچه های مدرسمون چت میکردم یادم رفته بود اسمش چیه! یهو بی هوا صداش کردم سمیرا!! ولی فکر کنم سمیرا نبود , هر چی بود به روم نیاورد بنده خدا :D
بگذریم.رفتم قنادی.هی میگفتم از اینا میخوام! از اونم میخوام! یه نوع شیرینی هست که اتفاقا از همشون فکر کنم ارزون تر اما خوشمزه تره!هر چی گشتم پیداش نکردم! رفتم گفتم از این شیرینی گردهای سه لایه هستا , وسطش مرباست روش هم عسل و شکلاته!! از اونا میخوام
قناده رو میگی پوکیده بود ولی فکر کنم خجالت کشید بخنده
تا وقتی میشه همینطوری بدون یادگرفتن اسم ها به خواسته ات برسی چرا حافظه داخلیتو اشغال کنی اخه؟ :D
یه جعبه شیرینی خریدم رفتم پارک کنار سرسره ها و تاب ها و بچه ها نشستم به تماشا کردنشون و دست خالی برگشتم خونه :))
یه پسر ۵_۶ساله با یه دختر ۳_۴ساله با هم دوست شده بودن , منم زیر ذره بین داشتمشون :)) اگر بووودید و می دیدید چیا به همدیگه میگفتن.داشتم از خودم خجالت می کشیدم که دیدم دختره اومد جلوی سرسره ایستاد , پسره از اون بالا با ذوق اومد پایین و بازوشو بوسید :)) منم همسن اینا بودم نهایت خلافم این بود که روز اردوی مهدمون از یه پسره که قدش بلندتر بود خواستم مداد شمعی ها رو بهم بده که برم زیر میزها قایم شم بکشم روی موکت ! :d

+صبح امروز(یا دیروز؟همون جمعه) خیلی بد بودم! یعنی همه چیز خلاف میلم بود.تا شب انقدر زمین چرخید که حتی فکرش هم نمیکردم.همه چیز داره خیلی منطقی به سمت دیوونگی پیش میره! و جا داره بگیم سلام زندگی!سلام شادی!سلام دیوونگی!!
انقدررر خوشحال شدم که رفتم با میم به اشتراک گذاشتم
تهش میگه من میرم بخوابم تو هم برو تا صبح با رویاهات زندگی کن!! میدونم نمیخوابی و فکر میکنی!
الان ساعت سه و نیم صبحه و دارم با رویاهام زندگی میکنم , فقط الان یادم اومده که یادم رفته شام بخورم!! میخواستم با میم تماس بگیرم گفتم بعدا میام اما یادم رفت برم!

+یه چیز دیگه هم بگم؟! از الف پرسیدم میخوام همچین کاری بکنم نظرت چیه؟ گفت نظرم نظرته!! این قشنگ نیست؟!هست دیگه :) باحاله! :d

نتایج کنکور ۹۷

بذارید این روی داستان رو بگم که خوشایندتره
با دیدن سه رقمی زبان که فکرش هم نمیکردم چون برام بازی بود یهو اشک شوقم صورتم رو خیس کرد و دهنم وا شد که جیغ بزنم ! اما تجربی رو دیدم شوکه شدم و گفتم خدایا تهران رو ازم نگیر و اشکم شد اشک شک و ناراحتی از دست دادن رویایی که قولش رو دادم ! ... پرروییه اما بذار امیدوار باشم که میشه.امیدوار باشم که قولم عملی میشه
من قول دادم خیلی فکر کنم , قول دادم به خیلی چیزها فکر کنم اما ته ته دلم همونه ... خدایا! میشه برام معجزه کنی؟اینجاش دیگه دست من نیست , دست توعه.
میشه شما هم دعاها یا انرژی های مثبتتون رو به سمتم روانه کنید؟


+ بچه ها! دیدن اینکه ناراحتید و غم دارید سخته. باور کنید کنکور ته خط نیست !! زندگی خیلی میچرخه.این رو نه فقط به شما که به خودم هم گفتم و باورش کردم

هدیه میم جآنم :)

الان وسط مهمونی یادم اومد که میخواستم یه روزی همچین پستی بذارم و زود اومدم :))
نمیدونم شما به چی میگید هدیه اما برای من یکی از بهترین هدایایی که میتونستم بگیرم "وصیت نامه ی گارسیا مارکز" از طرف میم عزیزم بود
این رو طی سه سال , سه بار برام فرستاد
نسخه صوتی هم داره که یه بار دیگه براتون آپلود میکنم
میگه که با این زندگی میکنه و توصیه ی اکید داره که با این زندگی کنم 
یکم طولانیه اما بهتون قول میدم از خوندنش نهااایت لذت رو ببرید
بفرمایید ادامه مطلب :)
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
ممنونم که وارد حریم شخصی من نمیشید و به همون اطلاعاتی که توی پستها نوشتم اکتفا میکنید :)
یک لیموی عاشق زندگی هستم
عاشق عاشقی
و در جست و جوی آرامش هیجان عشق!
مرا بخوان و برایم بنویس
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan