!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

13.امدی بهر مداوای دل زخمی ما!

امروز رفتم واسه هوشمندسازی کارت ملی,از ساعت ۸صبح تا ۱ درگیر بودم:|صرفا چون نخواستم مثل اون کارمند بانک برم خودمو معرفی کنم و از پارتی و رابطه استفاده کنم :|

یک هفته استراحت کردم!
شک ندارم اگر یک روز دیگه بمونم یا افسرده میشم یا دیوونه!!
احساس پوچی گریبانمو گرفته
خوشحالم که از فردا دوباره خود خودم میشم و درسمو میخونم :)
ادامه کتاب "قدرت درون" هم میمونه برای استراحت بین هفته ها:)
دکوراسیون اتاقمو تغییر دادم و بهترین جارو واسه میز تحریرم انتخاب کردم,حس خوبیه!
خیلی عالیه که نظم همیشگی برمیگرده و مشغول میشم :)
+اولش میخواستم دیگه نیام وبم,بعد دوباره تصمیم گرفتم نظردهی رو غیرفعال کنم!اما چه کاریه؟!هروقت گذرم به اینجاها افتاد یا مینویسم یا بهتون سر میزنم!
موفق باشید 

12. ای دوست شاد باش که شادی سزای توست !

هیچ وقت به خرید کردن علاقه نداشتم!گه گاهی هم میام تظاهر کنم که اره من خریدکردنو دوست دارم و این حرفها اما نمیشه!! اخه ادم تظاهر نیستم و نخواهم بود

امروز رفتم یه فروشگاه بزرگ اون پایینهای شهر که تاحالا نرفته بودم(تبلیغش رو از تلویزیون دیدم,خیلی هم خوب بودن اتفاقا کیفیتها)داشتم با نایلونهای خریدم قدم زنان رد میشدم که همونجا سد راهم شدن!!

ورودی و خروجی های فروشگاه مامور داره باید فاکتور تحویل بدی و چک شی :| از هفت خوان رستم عبور کردم:| کم مونده بود همه رو بذارم و برم!!

هیچ شکل و شمایلی نمیشه به خرید علاقه مند شد :))

√خب کتابی که این روزها هم خوندم و خوشم اومد"قورباغه ات را ببوس" اثر برایان تریسی بود_برای انرژی و انگیزه مضاعف پیشنهاد می شود!

اوایل تابستون هم بابالنگ دراز رو خوندم,اینو کارتونشو دیدید بدون شک!
لازم به ذکره که الان هم درحال خوندن کتاب دیگه ای هستم و این مطالعه بسیار دلنشینه برام :)

عیدتون مبارک :)
همچنان فیلم این پست لایق دیدن هست:)

11.رفتی اما یاد تو ما را بس است...:-(

بهمن گلبارنژاد دوچرخه سوار پارالمپیکی ایران که در رقابت‎های جاده به دلیل سانحه از دور رقابت‎های این رشته کنار رفته بود، درگذشت. گلبارنژاد در میانه راه مسابقات جاده رشته دوچرخه‎سواری بازی‎های پارالمپیک ۲۰۱۶ ریو در یک شیب تند دچار حادثه شده بود.
√از سایت پارسینه کپی کردم.
خیییییلییییی دلم گرفت,غم عظیمی رو دلم نشست...اشکم هم در اورد :(( هیچ خبری منو اینقدر ناراحت نکرد
این چنین قهرمانهایی برای کشورمون افتخارافرینی میکنن,دیدید چقدر مدال گرفتیم؟اون وقت ورزشکارهای سالم کلی پول میگیرن هیچ کاری هم نمیکنن :|
دلم میخواد زار زار گریه کنم :| 
برای شادی روحشون صلوات+فاتحه لطفا :(

مرگ دوچرخه سوار ایرانی در پارالمپیک ریو

10.به امید پاییزی که وقتی به اخر رسید , جوجه ای از جوجه هامون کم نشده باشه!

تعداد مهمونی هایی که درطول تابستون رفتم انگشت شمارهستن به لطف درسهام :) اخریهاشونو هم برم نه عموم و تمام!

+بالاخره کتاب "کیمیاگر" رو تموم کردم,احتمال اینکه خونده باشین زیاده اما بازم پیشنهاد میکنم:) حتما ارزش چندبار خوندن رو داره.
ودر اخر این فیلم حدودا ۲ دقیقه ای اونقدر برام زیبایی و جذابیت داشت که چیزی نمیگم!فقط ببینید


9. هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری / شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

عصر جمعه می تونست دلگیر باشه! اما با یک دلخوشی ساده خیلی شیرین شد برام!
مادربزرگم تماس گرفت و بعد از صحبت با مادرم خواست که با من صحبت کنه
ابراز دلتنگی کرد و گفت وضو گرفتم نماز بخونم یادت افتادم!واست دعا میکنم.... :) 
ته قلبم حس خیلی خوبی بود,گفتم مامان جون میدونم همیشه دعام میکنی,اما بیشتر دعام کن :)
خیلی دوستش دارم,امیدوارم سالهای طولانی دیگه کنارم باشه تا موفقیتهامو یکی یکی بهش نشون بدم و بگم دعاهات کمکم کرد :) (الهی امین)
زندگی یعنی همین دلخوشی های ساده :)
+امروز تولد دوست عزیزم مریم هست.مریم عزیز برات بهترینها رو ارزو میکنم و امیدوارم عمر با عزت داشته باشی :)
+برای استراحتم دوتا کتاب انتخاب کردم که فوق العاده هستن,حالمو بهتر از این میکنن! (البته همچنان درس هم میخونم! :) )

8. در خلوت این لحظه ها می ترسم از هر ماجرا من مانده ام اینجا با پرسش فردا!

صبح بهش میگم مامان سال دیگه یا سال بعدترش(!) برات یه هدیه خوب میخرم :))

یهو از خنده منفجر شد _:دختر دیوونه :|

خب اینطوری که نمیشه من برم از خودش پول بگیرم واسش هدیه تولد بگیرم :) میشه؟!منطقیه؟! (نه)

+علاوه بر تولد مامان,سالگرد ازدواجشون هم هست!


 مامان میگه نظرت چیه برای استراحت اخر تابستونت بریم مسافرت؟ میگم نه بیشتر خسته میشم . میگه مهمونی چطور؟! گفتم مامان تو خونه هم میشه استراحت کرد :)

و از صبح که هیچی نخوندم  و مثلا میخوام استراحت کنم,الان ساعت پنج عصر افسردگی گرفتم,دپرس شدم :-\ من نمیتونم دیگه بدون کتاب بمونم,تیتر رو که میبینید؟! استراحت هم که بخوام داشته باشم همش فکرم پیش کتابهام جا میمونه.

بنابراین بعد از خوردن  این میوه ها میرم درس بخونم :)…چند روز دیگه هم بخونم بعدش استراحت مطلق تا سوم مهر!

از نشستن روی میز خسته شدم و از این به بعد روی این زمین میشینم و میخونم!

امسال اصلا حس نمیکنم که قراره برم مدرسه :| تو این سه ما اینقدر خودمو از اون محیط دور کردم که حتی نرفتم کارنامه امو ببینم و عکسش رو از خونه دیدم! حتی نمیخوام برم لوازم التحریر بخرم , لیمویی که هرررسال بدون استثنا کلی خرید میکرد :) خیلی متحول شدما :)

با این تفاسیر پارسال,سال اخرم بود.اما میخوام از این ۶ماه پیش دانشگاهی لذت ببرم؛چون میدونم دیگه بعد از اون مدرسه  ای در کار نیست :(

انگار همین دیروز بود دبستانی بودم :))

راااستی!! اگه چند روز دیگه یه کیف تو خیابون دیدید که داره راه میره تعجب نکنید :)) کلاس اولیه :))  {نازی}

√تمام سعیمو کردم که این دوتا عکس پست رو هنری بگیرم:) ذوقم فعلا در همین حده :))

√به طور خیلی ظالمانه ای تو خونه تنها موندم! :| و الان دیگه از اینکه گفتم تو خونه هم میشه استراحت کرد پشیمونم :))

√طعم خوش لحظات تنهایی با موچاچا لوکا :))




7.با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت :)

آسمــانــی پـــر از ستــاره ، دشـتی پــر از گــل ،

تقــدیـم بــه آنـی کـه بهشــت زیـــر پــایــش جـا دارد

بــه مــادرم ...

که مهــرش تــا ابــد در دلــم جــای دارد

مـــادر واژه ایــسـت سرشــار از امیـــد و عشــق

واژه ای شیـــریــن و مهــربــان کــه از ژرفـــای جـــان بــر مــی آید

تـــــولــدت مبــارک مــامــان جــونــم




خــداونــدا زیبـــاتــریــن لحـظه هــا را نصیــب مــادرم کــن ، کــه زیبـــاتــریــن لحــظه هــایــش را بــه خــاطــر مــن از دســت داده اســت ...
حاضرم تمام زندگی و ارزوهامو بدم فقط برای یک لحظه لبخند مهربونت :)

مــامــان جونـــم دوستــت دارم
تولدت مبارک :)

6.من مینویسم تو بخوان :)

اگه بخوام برای بار سوم راجع به "عشقه" بنویسم تعجبی نداره!چون خیلی متاثر شدم

عشقه داستانی راجع به نرگس یادگاری,دانشجوی پزشکی تهران هست که با سختی وارد دانشگاه میشه و اونجا عشقه ی عشق زندگیشو تغییر میده!

نکته ی جالب تر اینجاست که این رمان خیالی نیست!بلکه نرگس یادگاری همکلاسی خانوم مهرنوش صفایی نویسنده رمان بودن!خیلی جالبه,خیلی! :)

امروز که فهمیدم عشقه دومی هم سالها بعد نوشته شده و میتونم سرنوشت نرگس رو متوجه شم خوشحال شدم,هرچقدر تلاش کردم هیچ نسخه ای از "عشقه۲" برای دانلود پیدا نکردم!! اگه شما پیدا کردید به من معرفی کنید لطفا؛چون واقعا مشتاقم بخونمش

درضمن اگر میخواید با خانوم مهرنوش صفایی بیشتر اشنا شید اینجا رو ببینید

پست قبلی بهتون پیشناد دادم,اما الان میگم حتما بخونید!

توی سایتشون هم عذرخواهی کردم!

و اینکه امروز خووووبم:)

اتاق من از مودم خیلی دوره و عملا هیچ اینترنی ندارم اونجا! دیشب برای نوشتن پست قبلی اومدم بیرون توی راهرو پشت در اتاق داداشم نشستم,یهو مامان از اتاقش اومد بیرون رفت تو اشپزخونه.من اگر میخواستم برگردم اتاقم باید از راهروی جلو اشپزخونه میگذشتم,یه عملیاتی بود که نگو:) هرکاری کردم نشد! منو دید , گفت این موقع بیداری چیکار میکنی؟ گفتم هاع؟!! هیچی!

هیچی دیگه تا دوازده ظهر خواب بودم بعدشم نشستم درس خوندم

از وقتی مامان حساسیت این چندسال اخیر کنکور رو دیده خیلی حساس شده!به طوری که تا قبل از تابستون اصلا نمیفهمید من کی میرم مدرسه و کی امتحان دارم,صحبتهامون هم درسی نبود,ولی الان فقط راجع به درس با من صحبت میکنه,حتی میدونه چه کتابیو چند فصل خوندم!!هلاکم کرده اصن:))

احساس بچگی دارم:-\ خب حالا مگه چیه؟!کنکوره دیگه!نظارت نمیخواد که بابا :-\

عصر بهم میگه ببینمت!چرا چشم چپت کوچولو شده و زیرش گوده؟!! اها نمیخواد بگی بخاطر دیشبه که نخوابیدی,امشب دیگه گوشیتو ازت میگرم!!!

متعجب شدم شدیییییید!!!! احساس این ۱۲_۱۳ساله هایی بهم دست داد که اول مهر گوشی و تبلت و لپ تاپ و... رو میدن باباشون!و عاقل درس میخونن:))))

اخه برای منی که هیچ وقت در طول این چند سال تحصیلم کسی بهم نگفت بخون,نخون الان خیلی مسخره ست:))

الان هم مادرجان خوابیده که من دارم مینویسم:)) ینی به اینجا رسیده ها!!

لازمه بازم بگم مطالعه خیلی برام لذت بخشه؟!خیلی عالیه

لیموشیرین تازه ام میکنه:))

_خواهرم سرماخورده,تب داره لپهاش گل انداخته! اللهم اشف کل مریض

5.بگذار عشق مال کسانی باشد که سفاهت عاشق پیشگی دارند نه من و تو! شجاعت عاقل بودن داریم انقدر که بدانیم وقتی که عشق از در می اید , رنج است که خروار خروار بر سر اوار میشود!

اگه به ساعت انتشار این پست نگاهی بیندازید متوجه میشوید که چهار صبح هست!!

اخر شب تصمیم گرفتم به جای اینکه این کتاب جذاب "عشقه" (توی پست قبل همین چندساعت پیش!معرفی کردم)هرروزم رو نصفه و نیمه کنه فقط یک روزم رو ازم بگیره!

باید بگم رمان کااملا با این رمانهای عاشقانه ی ابکی جدید! متفاوت بود و من محو ادبیاتش شدم

همین الان تموم شد

این پست رو نوشتم که از مهرنوش صفایی عذر خواهی کنم!

"خانوم مهرنوش صفایی عزیز از اینکه در پایان داستان شما را لعنت کردم پوزش میطلبم :-\ امیدوارم هرجا هستید دلتان شاد و تنتان سلامت باشد!" 

(مثلا به سبک خودشون نوشتم!)

صدبار من گفتم لیمو تو جوگیری نخون این رمانهای عاشقانه رو! کو گوش شنوا؟ این یکی قششششنگ نابودم کرد...الان چیزی که یادم میاد اینه که هی میرفتم زیر پتو و گریه میکردم

!!!! یادته لیمو؟؟یک هفته قبل میخندیدی میگفتی من چرا گریه نمیکنم؟! اینم گریه ی بی دلیلت

الان دیگه خیالم راحته که حالمو خودم میتونم خوب خوب کنم و دغدغه ای برای خوندنش ندارم , گاهی از حماقت پزشک ۳۰ ساله داستان حرص خوردم ,گاهی از بچگی ها و تجاربشون کلی پند گرفتم , در کل مفید بود!

"گریه کنم یا نکنم اخر ماجرا رسید/گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید"

4.من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

این روزها یک کتاب به نام "عشقه" از خانم مهرنوش صفایی رو دارم میخونم , صرفا برای رفع خستگی و تنوع!!

فووووق العاده مجذوب داستان شدم چون مثل بقیه رمانها تکراری و بی مفهوم نیست.خیلی ازش خوشم میاد! دوست داشتید بخونید!

اما خب علاوه بر این تنوع و شادی که بهم داده یک عیب بزرگ هم داشت؛ ساعت مطالعه روزانه ام رو به ۳ یا ۴ ساعت در روز کاهش داد! 

هی عذاب وجدان میگیرم میگم ولش کن نخون , اما بعد دوباره میگم برای یک شروع پرانرژی تر از مهر به این تنوع نیاز دارم!

خب مشخصه که این چند روز رو از خودم راضی نباشم دیگه"لیموی سخت گیر!"


امروز باز خاله جان داشت با حرفهاش اعصاب مادرم رو خورد میکرد , رفتم گفتم گوشی رو بده لطفا. نداد! دوباره ده دقیقه بعد گفتم گوشی رو بده کارش دارم! بازم گفت صبر کن! ایندفعه طاقت نیاوردم صدامو یکم محکمتر و بلندتر(یه کوچولو!)کردم و گوشی رو گرفتم ...تا زبون باز کردم یهو زدم زیر گریه!!!!!   برگشتم به مامانم نگاه کردم و گفتم وای از دست شما

خودمو کنترل کردم و خیلی از حقایق رو گفتم,تمام مدت خاله ام سکوت کرده بود و یا منو تایید میکرد .تهش هم گفتم لطفا دفعه بعدی که تماس گرفتید فقط احوالپرسی باشه , من درس دارم و نمیتونم مادرمو بهم ریخته ببینم.قصد بی احترامی هم نداشتم,خدانگهدار!!

حرفهام منطقی بود و ناراحت نشد/مسلمه

هنوز از اون گریه اول کارم متعجبم, از ضعف لیموی تلخ بدم اومد...نباید پیش بیاد

_من عاشق میوه هستم!همه میوه ها! اما علاقه شدیدی که به سیب دارم از اونجایی مشهوده که روزانه حداقل ۴تا سیب میخورم! 

خواهرم میگه اسمتو باید بذارن سیب! گفتم من لیمو هستم:)) 

وقتی وبمو ساختم اسم سیب هی تو فکرم میچرخید اما چون بودن دوستهایی که اسمشون سیب باشه منصرف شدم!

کسی هست منو راهنمایی کنه چطور میشه برای وب بیان اهنگ گذاشت؟!

طعم اخرشب:لیموشیرین تازه :)


۱ ۲
من به انان نزدیک هستم..! اجابت میکنم دعای ان که مرا بخواند.پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان اورند.باشد که راه یابند ,بقره186
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

Designed By Erfan Powered by Bayan