!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

پیتزا

نشستم  دارم پیتزا میخورم نونش خشکه هی صدا میده

حرصم میگیره بی صدا داره غذای مطلوب خودشو میخوره و حواسش نیست

میذارم جلوش میگم پیتزا بخور خوشمزست 

یه چیزی میگه که نمیفهمم جکه یا کنایه ست اصلا چیه


میگه بابام پیتزا نخورد که من هی چپ و راست بخورم!!!


خب یعنی چی!؟؟؟ 



پ.ن.سال ۱۳۹۷:جدا چی نوشتم؟!:)))) اصن با کی بودم؟! :-D

این اولین باره

خب همیشه و هروقت یکی میومد میگفت مثلا این از تو خوشش میاد و یا همچین چیزی در وهله اول حس خوبی نداشتم اصلا.یعنی چی ؟احساس میکردم اینکه یکی از من خوشش بیاد یا بخواد چیزی از من بدونه و بره از یکی دیگه مثلا دوستم یا هرشخص دیگه ای بپرسه یعنی بدون اجازه وارد حریم شخصی من شده.داره به من بی احترامی میکنه

و هنوزم برهمین باورم.خیلی برای اون طرف زشته ها!فکر کن بره هی از این و اون امار منو بگیره!خجالت هم نمیکشه


بعد که منصفانه بهش فکر میکنم به بعضیهاشون حق میدم خب من خودم همیشه طوری رفتار میکردم ک طرف شهامت نزدیک شدن ب منو نداشته!ینی نمیدونسته من چ عکس العملی خواهم داشت و نخواسته ریسک کنه

اما اما اینبار یکم حسم متفاوت بود!!! یعنی وقتی فهمیدم منو زیر نظر داشته خیلی وقته و الان هی داره بهم توجه نشون میده اولین حسم پی بردن به گیجی خودم بود!!از خودم کلی خندیدم که همیشه تو حس و حال خودمم و حواسم به اطرافم نیست حتی یک ذره!!!فکر کردم دیدم راست میگه ها همه اینکاراش یه نوع توجه هست خب!!!!و تو بازم نفهمیدی.اما الان حرفای اون مثل تلنگر بود ک ب خودم بیام یه وقت یه کاری نکنم باز اینم فکر کنه من از حسش باخبرم.چون واقعا نیستم و نمیخوام باشم تا حدودی!!! میگم تاحدودی چون اینبار اولین باری بود که من عصبانی نشدم,فکر نکردم داره بی احترامی میکنه!!دروغ چرا یه ذرررررره ی خیلی کوچولو ته دلم شاد شدم و به خودم افتخار کردم طرف ادم حسابیه:))))

و سوالهای اون بابقیه متفاوت بوده.

بعد مثلا دختره فکر میکرد من بچه ام و احساسی,یا مثلا تجربه نداشتم قبلا همچین چیزیو.میگفت نری ضایع بازی دربیاری!!! :)))) و من فقط ازش میخندیدم!میگفت عاشق نشی الکی!!! خخخ

بابا مگه دلتو از سر راه اوردی که هر کی رسید و هرچی گفت دلت بلرزه!! حداقل من اینطوری ام.مثال بارز اینکه میگن بیدی نیست که با این بادها بلرزه


فقط فقط هنوزم کنجکاوم! حق دارم بخوام بدونم منظورش چی بوده,فقط همین...

یعنی اینا راست میگن؟! 


ولی هنوووزم میگم خیلی مسخره ست یکی مثلا بخواد حال منو از یکی دیگه بپرسه! میگم تویی که شهامت نداشتی از خودم بپرسی حق هم نداری یک ثانیه بخوای به من فکر کنی.و دلم میخواد این رفتارمو ادامه بدم.کسی نباید این شهامتو به خودش بده وارد حریم من شه,مگر اینکه من بخوام.و منم از این مسخره بازیا نمیخوام 

(مشاور گاجم!!!)


حس قشنگ امروز

هوا خیلیییی خوبه! خداروشکر دو هفته ای هست هوا عالی شده, دلم میخواست توی یه شهر ساحلی زندگی کنم که همیشه هم هوای ابری و بارونی داشته باشه...
بارون ممتد و رعد و برق:) درست مثل الان 

رفتم زیر بارون قدم زدم و کلللی خوش گذشت,  حالم دگرگون شد:)
با پخش اهنگ یاد خاطرات قشنگ گذشته میفتم,شبهای طوفانی ساحل و قدم زدنها, یه ارامش غیرقابل توصیف,یه فکر قشنگ و لبحندهای عمیق:)

باز هم آمدی تو بر سر راهم,آی عشق میکنی دوباره گمراهم...

میدونم که اگه این خط خیالو طی کنم تا بینهایت ادامه داره پس برمیگردم خونه و باز هم زندگی:)
تستها رو ادامه میدم و صدای شرشر بارون توی کوچه ادامه داره:)

+امروز تولد قهرمان زندگیمه,تولد اولین مرد زندگیم که دیوونه وار عاشقشم:) از خدا میخوام اجازه بده سالهای سال سایه اش بالای سرم باشه و حضورش بهم ارامش بده,میدونم دارم واسه خودم دعا میکنم و خودخواهانه ست اما اولین دعایی که به ذهنم رسید همین بود! امیدوارم همیشه همینطوری اروم و صبور بمونی و ارامشت بیشتر شه:) 

خدایا بخاطر همه ی این حسهای قشنگ امروزم ازت ممنونم 
:)



چرا من؟!

دلم میخواد بدونم چرا فقط به من توجه میکنی؟!

چرا از بین همه فقط من؟

و بازم دلم میخواد بدونم چرا از بین همه این یکی برای من مهمه؟!فقط کنجکاویه یا منم دلم میخواد بهم توجه کنه؟!


بگذریم 

ازمون فردا چه خواهد شد:)) 

نرسیدم همه رو بخونم اخه.ببینم تا اخر شب چیکارش میکنم.

سلامتی در خطر

خیلی قدر سلامتیتونو بدونین.نعمتیه که تا از دستش ندیم متوجهش نیستیم
دوهفته ست من هرروز یه بیماری دارم و نمیذاره با نظم درس بخونم 
مثلا شنبه 8ساعت و نیم خوندم و یکشنبه 3 ساعت!! دوشنبه 7ساعت خوندم و دیشب حالم بد بود تا سه بیدار موندم و نهایتش شد 5 ساعت
امروز از خواب بیدار شدم سرم درد میکرد طبق معمول و نرفتم مدرسه.رفتم دکتر
فهمیدم تمااام علائمی که داشتم همشون برمیگردن به یه بیماری مزخرف.البته هنوز مطمئن نشدیم باید برم ازمایش و نتیجه مشخص شه
یکی از علائمش اختلالات خوابه:| همینه دیگه این هفته شبا درس میخونم.الان حالت تهوع دارم:(
گردن درد دیروز که دیگه فجیع بود
من کنکورو دوست دارم با تمام استرسهاش!اما الان با این حالم میگم لعنت بهت کنکور  که سلامتیمو داری ازم میگیری
خیلی سخته بخوای درس بخونی,تلاش کنی,بجنگی اما یه مانع وجود داشته باشه ها!  
دکتر میگفت یکی دیگه از علائمش بی قراری و عدم تمرکزه
و من با خودم فکر میکردم توروخدا تمرکزمو بیخیال شو خیلی مهمه برام.نکنه این استرس و الزایمر ترم دومم بخاطر همینه؟!
:|||
خدایا سلامتیمو بهم برگردون...
 ناراحت نیستم.نگرانم.نگرانم توی این دوران طلایی و حساس نتونم درست و حسابی تلاش کنم و خودمو برسونم

فکر کنم بیماری احتمالی هم با توجه به علائمش قابل حدس باشه دیگه براتون

بیاید همگی با هم برای سلامتی هممون دعا کنیم:)) منو هم فراموش نکنید لطفا:) 

:)

:))) خخ

صبح که بیدار شدم باز حالم بد بود.تا گفتم کاش نمیرفتم مدرسه یهو مامان گرفت!! منو برداشت برد دکتر

خب با این سردرد من هی میگفتم بریم مغزواعصاب

رفتیم داخلی.یه بیماری گفت که حدس هم نمیزدم 

یه سری ازمایش دارم بریم ببینم چیه حالا

میخواست واسم ویتامین بنویسه یهو جوگیرانه گفتم تزریقی باشه لطفا:(((

بعد یه اشتباه دیگه هم کردم که گفتم میریم خونه بعد میزنم

من نمیخووووااااام بابام واسم امپول بزنه خب:( غلط کردم

تا الان از دستشون فرار کردم:)))

دکتره میگفت وزنت کمه:)) بعد من یه عمر هی گفتم من چاقم من چاقم!! تازه بهم گفت با توجه به قدت لاغر هم هستی حتی!! ده کیلو باید بیش از این باشی؟! :)یهو بگو استخونم دیگه 

خیلی هم متعادلم:|


نمیدونم مدرسه چی شد امروز...

برم درس بخونم



پ.ن سال ۱۳۹۷: از مدل نوشتنم خوشم اومد:)) خل قشنگ کی بودم من؟لیییموو :)))) شت :-D

کنکور لعنتی

هرچی مریضی و کوفت و زهرمار هست اومده سراغم.

یه روز سرماخوردگی شددددیییید

یه روز سر درد فجیع که دلم میخوام بمیرم

یه روز چشمام درد میکنه

یه روز حالت تهوع دارم

امروز هم خیر سرم از مدرسه برگشتم نیم ساعت استراحت کنم و درس بخونم,چشمامو که وا کردم از گردن درد نمیتونستم تکون بخورم

گردنم درد میکنه.یکی از رگهای گردنم گرفته

مامانم میگفت امسال هرچی قبول شدی باید بری نمیذارم پشت کنکور بمونی.حالا که کنکوری هستی کلی درد و بلا گرفتی ریسک پشت کنکوری بودنت خطرناکه

بهش فکر میکنم میبینم واقعا راست میگه.سلامتیم در خطره

سه ساعته از مدرسه اومدم و فقط یک ساعت درس خوندم:(((


فرهنگ غلطشون!!

به نظر من فکر کردن به نتیجه احمقانه ترین کار ممکنه الان.

اما از نظر زیستی هم محیط بی تاثیر نیست حتی

وقتی همه مجبورت میکنن به نتیجه فکر کنی خب یه وقتایی حین تلاش کردن و دست و پا زدن فکرت میره سمت نتیجه

نهایتا دوحالت داره.بهترین حالتش که دوست دارم اتفاق بیفته اینه که امسال قبول میشم.هیجده سالگی بهترین سال از عمرم میشه و اووووون همه ایده و پروژه و کار و تحقیقمو همین امسال که فکرم بازتره و تازه ست استارت میزنم,نگران تعویقشم چون اصولا ادم فراموشکاری ام

از طرفی بهش فکر میکنم که اگه پزشکی نشد بمونم یا پیرا رو هم برم؟اخه حیفم بخدا!!! حیفم دوازده سال بهترین خودمو ارائه دادم بعد تاپ ترین رو انتخاب نکنم و به کم راضی شم.بعد میگم خب توی همینا میتونی بازم بهترین باشی. تاااازه وقتت هم واسه کارهای دیگه ات بازتره.واگه هم بعدا دیدی راضیت نکرد ازمون لیسانس به پزشکی میدی.و با این فکرا خوشحال میشم :))

حالت اولش این بود.

حالت دومش اینه که مثلا یه روز خوب درس نمیخونم یا ازمونمو بد میدم یا یکیو میبینم که واقعا امادست یهو تمام انرژی و روحیه و انگیزه ام ته میکشه میگم اگه امسال اصصصصلا هیچی قبول نشدی چی؟!!! عزا میگیرم و هی راهکار ارائه میدم که از این به بعدو اینطوری بخونم و اینا.تازه یهو میشینم میگم دیگه واقعا باید به عقلت شک کنم که با این تلاش و عقل پیرا رو هم نیاری حتی.میشی همون پرنده معروفه:)))

بعد ته حالت دوم هم باز خودمو شاد میکنم,اصلا نمیذارم و اجازه نمیدم غمگین بمونم.با اعتماد به نفس میگم خب که چی؟!اگه امسال نفر اخر هم شدم سال دیگه با وقت باز و بدون مدرسه برای تک شدن تلاش میکنم.مثلا جودیا رتبه یک کنکور:)) اینطوری تازه واسه پروژه هات عالیتر هم میشه

میبینی که در کل شادم:) هیچی و هیچکس هم نمیتونه ازم بگیره این حس رو.نهایتا ادم موفقی خواهم شد


ولی ولی از همه اینا گذشته من مثل ادمهای دیگه قرار نیست عمل کنم.من این مدلی ام که تصمیم میگیرم و شروع میکنم به تلاش کردن.دیگه منم که نتیجه رو رقم میزنم.همیییین 

هی بیام وقت تلاش کردنمو اختصاص بدم به فکر کردن به نتیجه که چی؟!بیخیال بابا:))

تا اخر شب,یا حتی از نیمه شب تا خود صبح ,شده نخوابم هم عملیش میکنم!چیو؟! 17 تا درس ادبیات میخونم:)) 

البته تا الان ده تا درسشو خوندم.

برم بقیه اشو بخونم


این پست رو حتما بخونید

میخوام بنویسم...بنویسم راجع به دختری که دخترانه هاش مرد.دختری که زندگیش شد تاوان اشتباهش...
یه بغضی گلومو گرفته داره خفه ام میکنه
صبح که از ماشین پیاده شدم دوستمو کنار حیاط با دوستش دیدم.یه حالتی بود.هردو برگشتن سمت من و اشاره کردن برم پیششون.تا من رفتم اون دوستش سلام کرد و تنهامون گذاشت.ولی من فقط به دوستم نگاه میکردم.چشماش انگار خونی بود از بس گریه کرده بود.هنوزم داشت گریه میکرد
گفتم چی شده؟
-سرم درد میکنه
+بگو ببینم چی شده دختر مردم خب
-لیمو بدبخت شدم
منو بغل کرده بود و زار زار گریه میکرد... 
این دختر دوست دوران راهنمایی من بود.از اون دخترهای محجبه و چادری که ظاهرشون خییلیییی مهربونه و نمیتونی جذبشون نشی.وقتی وارد دبیرستان شدیم بخاطر رشته هامون از همدیگه جدا شدیم و خیلی کمتر همدیگه رو میدیدم.اما از دور از همدیگه کاملا باخبر بودیم.از روی ناچاری که کس دیگه ای نبود با دخترهایی دوست شده بود که از نظر اخلاقی هیچ شباهتی باهاشون نداشت.هی میلغزید.هی بهش گفتم مراقب خودت باش
تا اینکه پارسال کاملا عوض شد.
خانواده اش علاوه بر مذهبی بودن خیلی متعصب هستن.
سرجریانات کاااملا اتفاقی با یه پسر که واقعا اشغاله دوست شده بود.ولش نمیکرد.هی بهش گفتم تمومش کن تو رو چه به این کار اخه؟هی تلاش کرد.هر بار اون اقا با اصرارها و حیله هاش اینو بیشتر توی منجلاب اشتباهش غرق کرد تا جایی که از قران برای نگه داشتن این دختر کنار خودش سواستفاده کرده بود.دختر بیچاره هم خوشحال که دیگه از نظر خودش و عقایدش گناه نمیکنه.دیگه محرمشه.وای وای وقتی یادم میاد حالم به شدت بد میشه...تا کجاها پیش رفتن...دیگه کاری به کارش نداشتم.دیگه نیومد پیش من دردودل کنه.منم مشغول درسهام و زندگی خودم بودم و دلم هم نمیخواست با حرفهام فکر کنه دارم دخالت میکنم.فقط وقتی یه چیزی میگفت من گوشزد میکردم که این کار با تو و اخلاقت و خانواده ات همخوانی نداره.حواست باشه داری چیکار میکنی و...
یه روز کلاسهاشون تشکیل نمیشه و همون صبح دانش اموزا برمیگردن خونه.اما این میره جایی که نباید...
این اقا کلا ردپاش توی زندگی خیلی از دخترهای اون کلاس بود,و یه دختر هم پیدا میشه که میفهمه و زنگ میزنه به بابای دختر قصه ما...میگه دخترتون مدرسه اش تعطیله شما میدونید کجاست؟!
ظهر دختر با خیال اینکه همه چیز مثل همیشه ست سر کوچه اشون از ماشین پیاده میشه غافل از اینکه پدرش همون حوالی در کمینش بوده.میره خونه میگن کجا بودی میگه مدرسه
صبح اشک میریخت و میگفت وقتی گفتم مدرسه بودم بابام تف انداخت توی صورتم.کتکم زد.داداشم کتکم زد.میخواستن منو بکشن...
این ماجرای فهمیدن خانواده اش  مال یک ماه قبل بود.وقتی که یه روز اتفاقی توی راهرو دیدمش و کل صورتشو پوشونده بود.کبودی ها رو میدیدم کلا ورم کرده بود و گفت بخاطر دندونمه!راستش همون موقع فهمیدم جریان چیه اما به روی خودم نیاوردم.چند روز پیش گفت یه خواستگار از اشناها دارم بابام میگه لکه ی ننگی باید بفرستمت بری تا ابرومو نبردی...اما خب فکر نمیکردم جدی باشه
امروز درکمال ناباوری گفت فردا عقدمه...
میخوان به اجبار بفرستنش بره...
گریه میکرد میگفت لیمو منی که از این مدرسه بیزار بودم الان اینجا شده واسم پناهگاه.جایی که از حرفهاشون و کتکهاشون فرار کنم.میگفت باورت میشه داداش کوچیکه ام بهم میگه تو توی این خونه اضافی هستی.باید بری...
به جایی رسیده بود که میگفت خانواده ام با دینشون و ابروشون منو کشتن.بخاطر ابروشون حاضرن هرکاری بکنن.چاقو بذار روی گردن من.اینا نمیفهمن دوست داشتن چیه. 


اشتباه کرد.اشتباهی که در حد خودش و خانواده اش خیلی بزرگ بود...اما من دلم میسوزه.چرا باید تاوان اشتباهش بشه یک عمر زندگیش؟چرا تمام احساساتش له شه بخاطر یه حیوون که هیچی نمیفهمه جز راضی کردن خودش؟امیدوارم دیگه بره,دیگه نیاد و شرایطشو از این بدتر کنه.هرچند که میدونم ترسوتر از این حرفهاست.
باورم نمیشه یه دختر به اون خوبی به اینجا کشیده شد...
هیچ قضاوتی نمیکنم که مقصراصلی کی بود...هیچ کدوم از ما جای اون نبودیم.توی شرایط اون نبودیم
فقط میدونم که چهره اش جلوی چشمامه و هربار با یاداوریش قلبم فشرده میشه...
ناراحتم...ناراحتم برای حماقتش,ناراحتم که بزرگ نشده بود و بچگی کرد...ناراحتم که احساسش چشم عقلشو کور کرد...
حق اون دختری که من 6 سال پیش دیدم این نبود...
دلم میخواد ببینمش بلکه یکم از حس بد خودم کم شه,اما فردا رو بخاطر پیش بینی سیل تعطیل کردن...

زندگی چه داستانهایی که واسمون نمیسازه...البته ماییم که داستانهای زندگیمون رو میسازیم.. 
مراقب باشیم اشتباهی نکنیم که تاوانش بشه زندگیمون.تاوانش بشه مرگ احساسمون...


+کامنتهای پست قبل رو بعدا تایید میکنم

حس خوب نیمه شب

درست از امتحانای ترم اول تا الان پیش نیومده بود که تا این موقع درس بخونم.اما قشنگترین حس ممکنه
فکر نمیکنم برای مدت کم مشکل ساز باشه
اینکه تا این موقع بیدارم و تلاش میکنم بهم انرژی و انگیزه میده...
اگه بتونم همینطوری ساعت مطالعمو بالاببرم خیلی خوب میشه
درسته کیفیت مهمه ولی با روزی مثلا  2ساعت کیفی درس خوندن کتابها 22 سال دیگه تموم میشن!
خودمونو که نمیتونیم گول بزنیم.

+چهارشنبه به شدت مریض یودم که کارم به اورژانس کشید.امروز خیلی بهتر بودم و تونستم درست و حسابی درس بخونم.باید بیشتر مراقب سلامتیم باشم

+رفته بودم کنکور ثبت نام کنم هی ازم سوال میپرسید منم جواب میدادم.کلا بیرون از خونه شخصیت خیلی ارومی دارم و به تبع صدام هم ارومه.چندبار که پرسید یهو گفت امسال کنکور داری انرژی داشته باش!!
یاد شوخیهای داداشم افتادم که میگفت ناز میکنی و نمیشنوم چی میگی:)) و... ؛)

+این همه رفتم کلاس و مدرک زبان گرفتم تهش کنکور زبان ثبت نام نکردم.با خودم گفتم منکه قبول هم شم نمیرم دیگه چرا خودمو خسته کنم؟!
غیرانتفاعی(همون ازاد دیگه؟!!)  ثبت نام نکردم.
تازه صندلی دست چپ هم میخوام :))

+16تیر کنکور دارم و 1 تیر داداشم قراره بره .از این شرایط یکم میترسم :|  نباید احساساتی برخورد کنم,یادم باشه

+من برم یکم دیگه بخونم :)
2:30نیمه شب !


۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan