!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

وقت رفتنه

خب اون سفری که گفتم فرا رسید.
میرم.تو این مدت اینجا پست نمیذارم احتمالا یا کمتر از الان حداقل.اگه وقت کردم میام خاطرات و حس و حالم رو ثبت میکنم که یادم بمونه.اما ترجیحم اینه توی دفترم بنویسم با جزییات بمونه.اما الان اگه بخوام بگم ....
دلم روشنه.ته ذهنم یه لبخندی هست که امیدواره نتیجه ش خوبه و سربلندم *_*  ذهنم هزارتا فکر داره ولی مثل صفحه سفید هیچ قضاوتی روش نیست و برای اینکه چی پیش میاد دچار خلا شده! چقدر همه چی درهمه:)) اما دیگه نمیترسم.
برام دعا کنید:) انرژی مثبهاتون همیشه عالی بوده.

کم پیش میاد از این جور اهنگا خوشم بیاد اما این باحاله الان شنیدمش.اینم میذارم برا اهنگی که دم رفتن گوش میدادم !


دریافت

منِ درون

روانکاوی میکنم
و با هر دفعه که این کارو میکنم یه جووووری شوکه میشم انگار که یه دور میرم کما و برمیگردم:))
یه چیزایی خیلی تلخه یه چیزایی هم شیرین
بعضی وقتها چقدر از خودمون دور میشیم.چقدر خودمونو فراموش میکنیم.چقدر درگیر جهان بیرون میشیم...و الان دارم راهی که 12 سال پیش رفتم رو دوباره میرم که به خودم برسم.اما یه خودِ جدیدتر و بهتر.
میدونم بعد از پایان این دوره آدم سالم تر و مناسب تری میشم!

دیگر ای مَه به حال خسته بُگذارم...

میدونی 9/9/99 برای من چه روزی بود؟
یاد اور یکی از قشنگترین روزهای زندگیم(کی میگه 9/9/99 همون 9/8/98میشه:| )
12ماه قبل همچین روزی کاخ گلستان بودم..توی حیاطش قدم میزدم.روی اون نیمکت روبروی کاخ اصلی این شعر رو میخوندم...
لبه ی حوض وسط حیاط نشسته بودم
خانه قوام بودم.روی پله هاش عکاسی میکردم.روی نیمکت توی حیاطش با گربه سیاهه حرف میزدم.خوش بوترین نارنگی عالم تو دستم بود
تئاتر شهر بودم...توی پارک دانشجو قدم میزدم... دستم بوی بهارنارنج میداد
خیابون سی تیر رو بالا پایین میرفتم.
پارک شهر روی اون نیمکت جلوی اون درخت بزرگ و کجه نشسته بودم
پارسال این موقع داشتم تهرانو قدم میزدم.داشتم رویامو زندگی میکردم.
یه جوری زندگیش کردم که انگار روز اخر زندگیمه.دنیا تو دستام بود!
من چقدر از این روزها داشتم و احساس خوشبختی کردم
کنارم باش، این پاییز
کنارم باش، می‌ترسم..
خزان را دوست دارم من
ولی بی تو؛ خیابان، کوچه‌ها
این شهر، این پاییز
تو را بدجور کم دارد!

بدون تو گلوی آسمان‌ها درد می‌بارد
صدای خش خش این برگ‌ها بی تو
صدای نابهنجاری‌ست باور کن
به بانگِ مرگ می‌ماند!

اگر باشی، اگر همراه من باشی
خزان زیباترین فصل است، می‌دانم..
کنارت چای می‌چسبد
به وقت شامگاهان
در هوای سرد و بارانی..

کنارت کوچه‌ها زیبا
درختان، آسمان، گنجشک‌ها زیبا
کنارت بازهم دیوانه‌ی باران و پاییزم..

کنارم باش ماه من
که با تو چای می‌چسبد
که با تو عاشقی کردن، دویدن
شهر در پاییز را دیدن
که با تو کافه گردی
شعر خواندن، مبتلا بودن
در این پاییز می‌چسبد
عجب پاییز می‌چسبد!

کنار تو خزان
زیباترین فصل است
می‌دانی؟!

خوبه حداقل دوستام هستن

اومدم خونه!
+ دیشب امتحان عمومی داشتم و حتی اینترنت هم نداشتم.دوستام رفتن واسم امتحان دادن:) 2 گرفتن از 6 :| در حالی که من زیر یک عالمه پتو و لباس بودم و 6 نفر بالا سرم نشسته بودن :/
بعد که خبردار شدم چی شده ، یکیو پیدا کردم با هات اسپات رفتم تلگرام و دیدم این مشکل همه بوده و دوستانم حداقل 4 رو گرفتن :))ولی سامانه یا تنطیمات استاد بهم ریخته انگار.پس امیدی هست.
+ نماینده مون بهم پیام داد که گویا دو تا از واحدهایی که قبلا پاس کردیم رو حذف کردن!! یه جوری مملکتمون قانون داره و همه چیزش منظمه که یهو میان میزنن واحد درسی رو حذف میکنن و برنامه ها و تلاشها و تایمهایی که تو گذاشتی هم اصلا مطرح نیست و دیده نمیشه.میگفت بچه ها قبول نمیکنن این واحدهای حذف شده رو ترم بعد برداریم چون سنگین میشه و از طرفی هم ارائه نمیشه.و من نگران توام که بهت قول دادم تموم کنی.چیکار کنم حالا؟با بقیه گروه ها ست کنم؟گفتم نه.دیگه مهم نیست.قبلا همه چیز یه جور دیگه قرار بود باشه که مهم بود.الان هرکاری خودت صلاح میدونی انجام بده عجله ای نیست
اما واقعا از این حذف و اضافه کردنا کلافه شدم دیگه.
+فردا میانترم دارم.یکی دیگه از دوستام نشسته کل مطالب رو برام ویس فرستاده و توضیح داده که من بتونم بخونم.پس فردا میانترم دارم.دو روز بعدش دوباره و دوباره و دوباره ...
اما میدونی چیه؟همه اینا میگذرن.این طوفان هم تموم میشه و نمیکشه ما رو! قوی بمونید. 

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست!

مارها وقتی پوست میندازن درد میکشن؟!اطلاعی ندارم ولی دوست دارم بدونم

یه جوری حال جسمم بده که میدونم تاثیر روانمه.

هیچ وقت تو زندگیم درد به این شدیدی تجربه نکرده بودم.

باید برم بیمارستان دیگه :( 

یا کنج قفس

یا مرگ

این بخت کبوتر هاست
دنیا پل باریکی 
بین بد و بدترهاست
ای بر پدرت دنیا
ان باغ جوانم کو ؟
دریاچه ی ارامم
کوه هیجانم کو ؟
بر اینه ی خانه 
جای کف دستم نیست
ان پنجره ای را که
با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و 
دنیا خود مادر بود
تنها خطر ممکن
اطراف سماور بود
از معرکه ها دور و
در مهلکه ها ایمن
یک ذهن هزار ایا
از چیستی ابستن
یک هستی سردسته ای
در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا
مشغول خودم بودم
هرطور دلم میخواست
اینده جلو میرفت
هر شعبده ای دستش 
رو میشد و لو میرفت
صد مرتبه میکشتند
یک بار نمیمردم
حالم که بهم میریخت
جز حرص نمیخوردم
اینده ی خیلی دور
ماضی بعیدی بود
پشت در ارامش
طوفان شدیدی بود
ان خاطره های خشک
در متن عطش مانده
ان نیمه ی پررنگم
در کودکی اش مانده
اما من امروزی
کابوس پر از خواب است

تکلیف شب و روزم 
با دکتر اعصاب است

نفرین کدام احساس
خون کرد جهانم را
با جهد چه جادویی
بستند دهانم را
من مرد شدم وقتی
زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب
از پیرهنش سر رفت
اندازه ی اندوهم
اندازه ی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش 
در شعر میسر نیست
یک چشم پر از اشک و
چشم دگرم خون است
وضعیت امروزم
اینده ی مجنون است
سر باز نکن ای اشک
از جاذبه دوری کن
ای بغض پر از عصیان
اینبار صبوری کن
من اشک نخواهم ریخت
این بغض خدادادیست
عادت به خودم دارم
افسردگی ام عادیست
پس عشق به حرف امد
ساعت دهنش را بست
تقویم به دست خویش 
بند کفنش را بست

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی

باید یه سفر تنهایی برم که هم خیلی راهش طولانیه هم خیلی ترسناکه حتی.
هیچ وقت تا حالا همچین سفری به این شدت تجربه نکردم.
میترسم نتونم! میترسم وسطش حالم بد شه. اتفاق بزرگیه...شجاعت زیادی میخواد
ولی هیچ کدوم مانع رفتنم نمیشه!
من میرم و به خودم قول میدم تهش خوب باشه.

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

بیاید وقتی به یه جایی رسیدیم تو زندگیمون ، یادمون نره کی بهمون کمک کرد ، کی وقتی هنوز به اون مطلوب نرسیده بودیم کنارمون بود ، کی ما رو با عدم وجود اون مطلوبه پذیرفته بود.کی همراه واقعی ما تو تنهایی ها و سختی ها بود.بیاید وفا و معرفت داشته باشیم.دوستی هامون رو ، خانواده هامون رو ، هم کلاسی هامون رو ،و هر رابطه دیگه ای که داریم رو بخاطر چنین چیزهایی خراب نکنیم.و طوری رفتار نکنیم و حرفی نزنیم که به اون آدمها آسیب بزنیم
این که یکی کنکور قبول میشه یکی نمیشه ، اینکه یکی پولداره یکی نداره ، یکی کار داره یکی بیکاره ، یکی میتونه یه کاری رو انجام بده و یکی دیگه تواناییش رو نداره شخصیت آدم رو نمیسازه.شخصیت آدمها توی وجودشونه.چشممون به مقام و منصب و حساب بانکی دیگران نباشه.آدمها رو اگه میخوایم بخاطر خودشون بخوایم نه منافعی که برامون دارن.انسانیت اینه
حالا اگه کسی دوست داره انسان نباشه خب اون انتخاب خودشه.ما میتونیم پیشش نمونیم.
چیزی که زیاد دارم میبینم این روزا تو فضای مجازی و صفحات روانشناسی و واقعا تصورش هم سخته مثلا دوستت باهات این کار رو بکنه
شاید اینم مثل بقیه چیزا باید فرهنگ سازی بشه.نمیدونم
+این پست رو برای دوست ناشناسی نوشتم که از چنین چیزی گله کرده بود.میگذره! یه روزی دیگه اسم اون آدم هم یادت نمیاد.فکر کنم همه ما چنین چیزی رو حتی یک بار هم که شده تجربه کردیم و میفهمیم چه حسیه.


:)))

من چقد قوی ام لنتی

با عقل برای عشق تصمیم گرفتن بی رحمی بود

Download "YOURS"
حجم: 6.59 مگابایت

یه لحظه هایی تو زندگی هست که احساس میکنی خوشبختترین آدم روی زمینی و شد آنچه میخواستی بشه! و حالا دیگه میتونی با خیال راحت بمیری بدون اینکه حسرتی داشته باشی.آرزوهای دیگه ای هم داشتی اما اون یکی انقدر شور و هیجان و سطحش بالا بود که اون حسی که میخواستی از زندگی بگیری رو گرفتی و انگار رسالتت برای خودت رو انجام دادی
داشتم فکر میکردم چقدر از این لحظه ها داشتم تو این چند سال... چقدر یه وقتایی انقدر راضی و شاد بودم که دیگه ترسی از مرگ نداشتم.
یه جاهایی از زندگی بود که اشک شوق ریختم نفس عمیق کشیدم و گفتم دیگه الان میتونم بمیرم!
میدونی برای ادم کمالگرا و بلندپرواز نترسیدن از مرگ یعنی چی؟یعنی اون لحظه تو بهشت بود
میدونی همه چیز انقدر قشنگ بود که وقتی برمیگردی نگاه میکنی باورت نمیشه این همه سال گذشت...
من با عشق قد کشیدم و بزرگ شدم! هر کاری میخوام بکنم همه چیز برام مرور میشه.میشینم شبه مقاله بنویسم و یادم میاد حتی بلد نبودم با ورد کار کنم و او بهم یاد داد.فیلم میبینم ، تو سایتها میچرخم و اسلایدای انگلیسی رو میبینم و یادم میاد زبان رو او برام نهادینه کرد ، درس میخونم و یادم میاد او بهم یاد داد چطور با مطالب تو ذهنم کتابخونه بسازم ، عکس خونه ها و کلبه های جنگلی رو میبینم و یادم میاد چقدر با اینا رویا ساختیم ، خبر میخونم و یادم میاد چقدر نشستیم و بحث و تحلیل کردیم ، اهدافمو نگاه میکنم و او رو کنارشون میبینم ، حتی به آینه نگاه میکنم و تصویری از خودم میبینم که او می دید.خودم رو نگاه میکنم او رو میبینم
تا الان فکر میکردم شکست خوردیم که ته تهش یک عمر با هم نموندیم.اما اسمش شکست نیست.اسمش جدایی بخاطر عقل و با هزینه احساسه
ما خیلی خوشبخت بودیم که عشق رو تجربه کردیم ... طعم خوش رهایی و دلبستگی هردو با هم رو در یک لحظه چشیدیم.فهمیدیم عشق چی بود و پوشال رو از واقعیت تشخیص دادیم
ناراحت بودم که توی دو هفته سینوسی بودن و اون گفت و گوهای سراسر منطق و عقل ، عشق رو خدشه دار کردیم اما واقعیت این بود که اون دو هفته عشق توی طاقچه ی خونه هامون خاک میخورد و تهش تصمیم گرفتیم بذاریمش توی گنجه و بریم ...!

به همه ی فالوورهای عزیزم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ . . . ۶۹ ۷۰ ۷۱
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan