!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

راستی هنوز اون پولی که واسم امضا کردی رو دارم

من تنها نوه دختر بودم و وقتی می دید سرگرمی پسرهامون دیگه خیلی پسرونه میشه و من لذت نمی برم سریع میگفت لباستو بپوش بریم :)
هیچوقت اون دفعه ای که برای اولین بار رفتم اون مجتمع بزرگه رو فراموش نمی کنم
کلی دوست و آشنا داشت و من اکثر بازی ها رو مجانی امتحان کردم
و وقتی من رو برد پیش اون دختره هم دانشکده ایش و روی صورتم نقش گربه کشید دیگه هیجانم تکمیل شد
بماند که اخرشب که برگشتیم پدربزرگ خدابیامرزم میخواست بزندش :))) میگفت این چه بلاییه رفتی سر دخترم آوردی ...
یادته من رو با خودت بردی سر کلاس خصوصی ریاضی خونه اون آقاهه که درویش بود؟! اون خاطره عجیب هم با تو تجربه کردم.
گذشت و گذشت تا من کم کم بزرگ شدم و حالا دیگه به جای این که منو ببره شهر بازی میرفتیم کوه و پارک و کافه می نشستیم به صحبت کردن
به قول خودش من خواهرزاده ی عاقل و فهیم سنگ صبورش بودم! ده دوازده سالم بود اما از مسایل مهم زندگی صحبت میکردیم!
چه رازها که ازش دارم و هنوز کنج ذهن و قلبمه و در رو واسه کسی باز نکردم
همه ی اینها تا قبل از ازدواجت بود اما!
همون روزی که بعد از متاهل شدنت اومدی خونمون و بغلم کردی و منو بوسیدی و دیدم که همسرت رنگ عوض کرد دیگه خودم رو عقب کشیدم
تو هم انگار مجبور بودی
حالا بعد هشت نه سال , بعد از طلاقت
شنیدم که دلت برام خیلی تنگ شده.گفتی "لیمو من رو خیلی دوست داشت منم عاشقشم , دلم براش تنگ شده.نمیدونم اونم همین حس رو داره یا نه!"
اره خب! منم دلم واست تنگ شده! خنده داره اما دلم واسه دستات تنگ شده! که دستم رو محکم بگیری تا بین شلوغی جمعیت گم نشم.
دلم واسه اینکه موهامو شونه میزدی و سشوار میکشیدی تنگ شده
حتی دلم واسه اون سوال های ریاضی که با هم حل میکردیم هم تنگ شده.می دونستی هنوز هم می تونی توی درسهام کمکم کنی؟
دلم میخواد ببینمت... نگران تنهاییاتم , نگران حال دلتم
اما ....
چه عجیب! که زنش به خواهر زاده که جز محارمش هست هم حساس بوده !
اون اوایل زیادی حساس بود , انگار میخواست فقط مال خودش باشه!
چی بگم
اما چی؟
ادامع دارد؟ :)
اما فکر کنم دیگه خیلی دیره ... :(

نمیدونم
همیشه یکی از حسرت هام اینه که دایی نمیشم.
اخی... :(
میشه عموی خوبی هم باشید اگر برادرزاده داشته باشید


+خوش امدید:)
احتمالا فضایی مشابه رو با خواهرزادم تجربه کنم
همش رو؟! اون بخشهای اخرش رو باید پیشگیری کنید که اتفاق نیفته در واقع
هعی منم یه دایی دارم همینجوری بودیم با هم
ازدواج که کرد کلا جدا شدیم
کلی خاطرات خوب داشتیم یادش بخیر
چه بد که جدا شدین.اصلا قشنگ نیست این موضوع
انگار ازدواج مثل زندانه!
از وقتی متاهل شد دیگه ندیدمش و به قول شما خودم رو عقب کشیدم.

نمی دونم گاهی وقت ها دست خود آدم نیست، گاهی وقت ها این جبر هست که به آدم اختیار می ده که تصمیمی رو که دوست نداره بگیره : (

از این دل...
اره من اصلا اون رو مقصر نمیدونم چون نیست
مجبور بود
در واقع مجبور شد!
من دوساله که ندیدمش ولی


که هر چه می کشیم از اوست
این جدا شدنه طبیعیه
واگر غیر از این باشه عجیبه
قبل از دواج شما نزدیکترین فرد به ایشون بودید و بعد ازدواج همسرش و الان دو باره شما نزدیکترین افراد به ایشون هستید...
اون بخش جداشدنش اصلا به من ربطی نداره.زندگی خودشونه
ولی چه جایگزینی مضحکیه برام
حداقل الان اینطوری فکر میکنم…
در اصل اون قسمت آخر پیش اومده البته نه به این نحو
امیدوارم حل شه پس
و من به عنوان آخرین نوه و داشتن خاله ها و دایی ای بیش از 30 سال از خودم بزرگتر هیچ وقت اینطور روابط رو تجربه نکردم.. تو خونواده پدری هم جزء آخرین نوه ها بودم و جریان به همین منوال گذشت.. 
منم فقط در بچگی!
بعدش نه هم بازی نه هم صحبت
پس سخت نگیر ;-)
این رو هم بگم که بنظرم این جدا شدن اصلا طبیعی نیس چون جایگاه آدما با هم متفاوته و بنظرم میشه هم با دوستات روابط خوبی داشته باشی هم با شریک زندگیت..
موافقم کاملا
هر داستانی کلی جنبه داره
الهی :)  چقدر قشنگ که همچین حس‌هایی رو با دایی‌جان تجربه کردی...
منم با خاله‌‌هام اکثرِ حس و حال‌های خوب رو تجربه کردم و به قولی محرم اسرارشون شدم! 
همیشه شاد باش لیمویی جانم❤
خوبه که رابطه خوبی باهاشون داری غزاله جان
ممنونم عزیز همچنین :)*
دایی که ندارم:))))
عمو هامم همشون تا چشم باز کردم ازدواج کرده بودن..
ولی میترسم از داداشم دور شم بعد ازدواجش ..و قاعدتا ادم میشه و طبیعیه..
ولی سخته انصافا..
ببین من تو کل خانواده همینو داشتم که پرید :-D پس میتونم بگم منم ندارم
یکم دور شدن طبیعیه , اما مدیریت درست میخواد که کامل دور نشید و رابطه خیلی عادی شه! چون خواهر و برادری روابط گرم و صمیمی ن , حیفه مراقبشون نباشیم و از بین بره
منم دوس داشتم همچین رابطه ای با داییم داشته باشم ولی آخرین نوه بودم و تفاوت سنیم زیاد بوده با همه ... از دستش نده دوباره وضعیت و به قبل برگردون
منم تفاوت سنیم خیلی زیاده باهاش اما کلا رابطه ام با همین دست ادمها خیلی بهتره
و تا قبل از خواهرم اخرین نوه هم بودم :))


خوش اومدی :-)
چقدر حس خوبی داره که آدم با یه دایی و یا خاله و یا شاید عمه و عمو اینقدر صمیمی باشه..خب به خانومش نمیشه ایراد گرفت اینم یه حس تعلق توی وجود ما خانم ها هست

اره واقعا حس خوبی داره که خیلی وقته دیگه ندارمش

در این حد نمیشه حق داد ولی , این دیگه حالت نرمالی نیست! من خواهرزاده ش بودم و اون موقع سن زیادی هم نداشتم
چه قالب خوشگل و دلبری گذاشتی لیمو جان😍
خداحفظشون کنه🙏
چشمات خوشگل میبینه عزیزم 
مرسی :-*
چه دایی خوبی....
اینروزا مراقبش باشید بیشتر....حتما که حضورتون آرومترش میکنه
ممنونم :)
پیشش نیستم متاسفانه..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ممنونم که وارد حریم شخصی من نمیشید و به همون اطلاعاتی که توی پستها نوشتم اکتفا میکنید :)
یک لیموی عاشق زندگی هستم
عاشق عاشقی
و در جست و جوی آرامش هیجان عشق!
مرا بخوان و برایم بنویس
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan