!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

دل گریبونوم گرفت سی دیدن یار

هر چه فکر کردم جوابی جز در گذشته ام نیافتم
شاید مضحک باشد اگر بگویم من دوبار دو جهان را زندگی کرده ام
روز ها مثل همه ی مردم عادی زندگی می کردم،خواب،خوراک و پوشاک داشتم،مادیات و معنویات داشتم.زندگی میکردم دیگر! درس میخواندم، با آدمها ارتباط برقرار میکردم،زمین میخوردم و بلند میشدم.بزرگ میشدم و سنم بالاتر میرفت
آدمها می آمدند و میرفتند
اما شب که می شد ، نگاهم آبی که میشد همه چیز متفاوت میشد.
انگار که از یک ساعتی به بعد همه چیز را زمین میگذاشتم ، چوب جادویی ام را تکان میدادم و گردابی از نور باز میشد.
اوایل با ترس،شک و ابهام وارد آن گرداب میشدم اما چیزی نمی دیدم.
اما من سرسخت تر از آنی بودم که به راحتی از این معما بگذرم.باید می فهمیدم.در آن دنیا نشدنی وجود نداشت
آنقدر هرروز در یک ساعت خاص چوبم را تکان دادم و رفتم و آمدم تا راه اصلی ورود به دنیای دیگر را یافتم
کار هرروزم شده بود شتاب و عجله برای تمام کردن زندگی واقعی و ورود به آن دنیای جادویی.
زندگی واقعی را که میدانی،بگذریم
میدانی آن زندگی رویایی و جادویی چگونه بود؟
....

مادر ، یک شدن

به عنوان کسی که جسما توانایی بارداری و مادر شدن داره هیچ وقت تصور نکردم روزی فرزندی داشته باشم.یه دوره ای اصلا دلم نمیخواست مادر بشم.یه دوره دیگه هم بهش فکر کردم و به صورت `شرطی` ذهنم قبول کرد که شاید هم یه روز بخواد مادر بشه
چندتا دلیل داشت ، یک اینکه اساسا دنیا رو جایی نمی دیدم که بخوام انتخاب کنم و شخص دیگه ای رو بهش اضافه کنم.نه که خیلی جای بدی باشه،اصلا.اما خب ترجیح میدادم حالا که اون بچه توانایی انتخاب بودن و نبودن نداره من تو دردسر نندازمش.
دو اینکه هیچ وقت مطمئن نبودم که چطور میشه یه بچه رو تربیت کرد و پرورش داد که پشیمون نشد،که مطمئن باشی داری چیز درستی بهش یاد میدی
سه اینکه بچه هم مثل هر چیز و فرد دیگه ای میتونه تعلق خاطر زیادی با خودش به همراه بیاره و چه بسا بیشتر از بقیه چیزها و فردها حتی.پس من اون آدمی نیستم که توانایی تاب آوردن زمین خوردن ها و مریض شدن های اون رو داشته باشم یا حتی از دستش بدم.
و خیلی دلیل های مادی و معنوی دیگه
همه این ها در گذشته موندن
امشب حین انجام کارهام یهو فی البداهه و بدون پیش زمینه ذهنم رو مشغول کرد و اومدم بنویسم.
این روزها چی؟ حس میکنم اونقدر دنیا رو دیدم و تجربه کردم،اونقدر بلوغم پیش رفته،اونقدر زمین خوردم و بلند شدم و ادمهای متفاوتی سر راهم قرار گرفتن و من از این ها درس گرفتم و بزرگ شدم که دیگه بتونم مادر «باشم» ، نه صرفا سیستم تولید مثل! نه اینکه الان بی عیب و نقص باشم و همه چیز دان! بلکه توانایی آگاه شدن،رشد کردن و با جریان زندگی پیش رفتن رو به دست اوردم و قرار نیست این آموزش هیچ وقت متوقف بشه
حالا میدونم که میتونم بهترین انسانی که میتونم رو تربیت کنم و تحویل جهانی بدم که نه تنها بد نیست بلکه بسیار توانایی بهشت بودن داره.همونطور که میتونه جهنم باشه.جهان من نه سیاهه نه سفیده بلکه کامله.
اونقدر بزرگ شدم که نخوام بندی رو به دست و پای اون فرزند بزنم یا بترسم از این که چیزیش بشه و بره و تجربه کنه.
حالا میدونم اگر روزی دست به انتخاب بزنم که فرد دیگری رو به این جهان اضافه کنم یا نکنم، بهترین و بالغانه ترین تصمیم رو گرفتم و نتیجه ش عالی میشه.

همین دیگه.بالاخره نوشتنم اومد:)

هرگز نمیخوابد (۲)

سال ۱۴۰۰ تا الان برام پر بوده از معجزه.واقعا معجزه!
زندگی دوباره،برگشت از مرگ،رفتن تو دهن شیر و سالم برگشتن
و گنجی که گنجه! 
هیچ کدوم از اینها تلخ نبود،توی همشون میدونستم تهش چیه.
نمیدونم.حتی نمیتونم توصیفش کنم.حتی نمیتونم بیانش کنم و بگم.
فقط میدونم گفتم خدا؟ کن! فیکون :) 
تا وقتی تجربه نکرده بودم نمیدونستم انقدر واقعی ای.نمیدونستم انقدر واضح صدام میرسه.
و حالا مطمئنم که ادامه ی راه قراره بهتر باشه،قراره بخوام و اگه درست بود بشه.

وی حوصله اش سر رفته

هوا یه جوری بهاری و قشنگه که آدمو صدا میکنه بره بیرون تفریح و خوشگذرونی اما امان از کرونا :( و ضیق وقت حتی.
تو دو هفته اخیر فقط یه خداحافظی با خونه رفتم،یه پیاده روی و یه چرخش شبانه با ماشین جدید.همین سه بار فقط رفتم بیرون و دیگر هیچ.
معلومه حوصله ام سر رفته امروز؟ :)) یهو خیلی برنامه هام بهم فشار آورد و دلم خواست رها کنم
حتی دلم میخواد یه گربه دوم داشته باشم و تو فکرشم اما به بعدش و آینده که فکر میکنم پشیمون میشم.ببینم تهش چی میشه
و از هفته آینده وارد فاز ``انتظار و امیدواری`` برای شنیدن یک خبر میشم که خب خیلی امیدوارم که خبر خوشی بگیرم.میام به شما هم میگم ؛) دعا کنید واسم

الان فقط میخوام بخوابم !

امروز ۱۰ ساعت بی وقفه پشت سیستم کار میکردم.واقعا بی وقفه! یهو به خودم اومدم دیدم حالم بده،به ساعت نگاه کردم ۶ ساعت از وقتی که شروع کرده بودم گذشته بود.رفتم آب خوردم و برگشتم و دوباره ۴ ساعت دیگه ادامه دادم.
و میدونم این برای سلامتیم خیلی مضر بود.خیلی بد بود اما چاره دیگه ای نداشتم.و وقتی دست از کار کشیدم که حس کردم اگه یک ثانیه دیگه ادامه بدم بیهوش میشم :)) 
اینه دیگه.

وای از این سرما!

مدت ها فکر میکردم بخشیدمش ولی چند روزه فهمیدم داشتم تلقین میکردم.
میشه آدم ، آدم بخشنده ای باشه ولی یه چیزی رو،یه کسی رو یا یه اتفاقی رو نبخشه.
این که تو یه چیزی رو نبخشی دلیل نمیشه قطعا آدم بخشنده ای نباشی چون خیلی چیزای دیگه رو میبخشی و عبور میکنی
ولی تو این مورد ، من فقط عبور کردم.
وقتی روزهای زیادی تلاش کردم که صددرصد پاک شم از (نبخشیدن) و پر شم از (بخشش) و نشد ، بازم مجبورش میکنم ببخشه؟ نه.اصلا.هیچوقت
تو این موارد من فقط عبور میکنم و طلب خیر میکنم برای اون چیز یا شخص یا اتفاق.از ته دلم دعا میکنم واسش.چون نمیخوام قلبم جای سیاهی ها باشه.نمیخوام مدار انرژی جهان رو با حس بدم بهم بریزم.فقط میخوام نبخشم،عبور و دعای خیر کنم.
And that's OK.

شنیدم تو این شرایط میگن ایشالله که گربه ست! ولی نمیدونم یعنی چی

مرزهای خوش بینی رو رد کردم :)) 
انقدر، که مطمئنم الان در حال تلقینم و چیزیم نیست! همه چیز مرتبه

هرگز نمی خوابد

احساس کسی رو دارم که از مرگ نجات یافته!
همونقدر مهیج و سپاسگزار،همونقدر شوک،همونقدر عجیب
۱ ۲ ۳ . . . ۶۷ ۶۸ ۶۹
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan