!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

من در جریان نیستم!!!

این که هدیه ای که نباااید به دستت میرسید رو پس بدی مشکلی داره؟مثل اینکه یکی از راه برسه یهو بگه بفرمایید این واسه شماست!!!!!!
خب تقصیر من نیست که ممکنه دل یکی بشکنه بخاطر کار نکرده ی من که :|
وجدان هم بعضی وقتها خیلی زور میگه  :|

شروع یک جنگ نابرابر

روی سخنم با خودمه که میتونستم یکم اسفند قشنگتری واسه خودم بسازم و نساختم

چرا اخه امروز این مدلی ام:(( حوصله ندارم.حتی حوصله خودمو

و به این فکر میکنم که چقدر من همیشه برای خودم بدم

اخه چرا اینقد ب خودت ظلم میکنی؟بیا یه ذره هم خودخواه باش

تغییرفاز هم چیز خوبیه گاهی اوقات 

میخوام ب خودم فکر کنم.یه بار هم بقیه خودشونو با من وفق بدن.هرفکری هم میخوان بکنن.اصلا برام مهم نیست.

با جنگ برابر به ارامش نخواهی رسید مطمئن باش.قانون طبیعت هم همینه

امروز دلم میخواست من باشم و یه اتاق تاریک و یه موزیک,,,,همین 

الان ممکنه.این فرصتو دارم دیگه :)


هرچی بیشتر میخونم و جلو میرم درسها بیشتر انباشه میشن!!! چرا اینطوریه؟!!! انگار هیچی نخوندم :|| حالا هیچی که نه.ولی هنوز خیلیییی راه مونده که باید تا تهش برم.هییییچ راهی هم نداره

باید بتونم .تمام 



پیتزا

نشستم  دارم پیتزا میخورم نونش خشکه هی صدا میده

حرصم میگیره بی صدا داره غذای مطلوب خودشو میخوره و حواسش نیست

میذارم جلوش میگم پیتزا بخور خوشمزست 

یه چیزی میگه که نمیفهمم جکه یا کنایه ست اصلا چیه


میگه بابام پیتزا نخورد که من هی چپ و راست بخورم!!!


خب یعنی چی!؟؟؟ 



پ.ن.سال ۱۳۹۷:جدا چی نوشتم؟!:)))) اصن با کی بودم؟! :-D

این اولین باره

خب همیشه و هروقت یکی میومد میگفت مثلا این از تو خوشش میاد و یا همچین چیزی در وهله اول حس خوبی نداشتم اصلا.یعنی چی ؟احساس میکردم اینکه یکی از من خوشش بیاد یا بخواد چیزی از من بدونه و بره از یکی دیگه مثلا دوستم یا هرشخص دیگه ای بپرسه یعنی بدون اجازه وارد حریم شخصی من شده.داره به من بی احترامی میکنه

و هنوزم برهمین باورم.خیلی برای اون طرف زشته ها!فکر کن بره هی از این و اون امار منو بگیره!خجالت هم نمیکشه


بعد که منصفانه بهش فکر میکنم به بعضیهاشون حق میدم خب من خودم همیشه طوری رفتار میکردم ک طرف شهامت نزدیک شدن ب منو نداشته!ینی نمیدونسته من چ عکس العملی خواهم داشت و نخواسته ریسک کنه

اما اما اینبار یکم حسم متفاوت بود!!! یعنی وقتی فهمیدم منو زیر نظر داشته خیلی وقته و الان هی داره بهم توجه نشون میده اولین حسم پی بردن به گیجی خودم بود!!از خودم کلی خندیدم که همیشه تو حس و حال خودمم و حواسم به اطرافم نیست حتی یک ذره!!!فکر کردم دیدم راست میگه ها همه اینکاراش یه نوع توجه هست خب!!!!و تو بازم نفهمیدی.اما الان حرفای اون مثل تلنگر بود ک ب خودم بیام یه وقت یه کاری نکنم باز اینم فکر کنه من از حسش باخبرم.چون واقعا نیستم و نمیخوام باشم تا حدودی!!! میگم تاحدودی چون اینبار اولین باری بود که من عصبانی نشدم,فکر نکردم داره بی احترامی میکنه!!دروغ چرا یه ذرررررره ی خیلی کوچولو ته دلم شاد شدم و به خودم افتخار کردم طرف ادم حسابیه:))))

و سوالهای اون بابقیه متفاوت بوده.

بعد مثلا دختره فکر میکرد من بچه ام و احساسی,یا مثلا تجربه نداشتم قبلا همچین چیزیو.میگفت نری ضایع بازی دربیاری!!! :)))) و من فقط ازش میخندیدم!میگفت عاشق نشی الکی!!! خخخ

بابا مگه دلتو از سر راه اوردی که هر کی رسید و هرچی گفت دلت بلرزه!! حداقل من اینطوری ام.مثال بارز اینکه میگن بیدی نیست که با این بادها بلرزه


فقط فقط هنوزم کنجکاوم! حق دارم بخوام بدونم منظورش چی بوده,فقط همین...

یعنی اینا راست میگن؟! 


ولی هنوووزم میگم خیلی مسخره ست یکی مثلا بخواد حال منو از یکی دیگه بپرسه! میگم تویی که شهامت نداشتی از خودم بپرسی حق هم نداری یک ثانیه بخوای به من فکر کنی.و دلم میخواد این رفتارمو ادامه بدم.کسی نباید این شهامتو به خودش بده وارد حریم من شه,مگر اینکه من بخوام.و منم از این مسخره بازیا نمیخوام 

(مشاور گاجم!!!)


حس قشنگ امروز

هوا خیلیییی خوبه! خداروشکر دو هفته ای هست هوا عالی شده, دلم میخواست توی یه شهر ساحلی زندگی کنم که همیشه هم هوای ابری و بارونی داشته باشه...
بارون ممتد و رعد و برق:) درست مثل الان 

رفتم زیر بارون قدم زدم و کلللی خوش گذشت,  حالم دگرگون شد:)
با پخش اهنگ یاد خاطرات قشنگ گذشته میفتم,شبهای طوفانی ساحل و قدم زدنها, یه ارامش غیرقابل توصیف,یه فکر قشنگ و لبحندهای عمیق:)

باز هم آمدی تو بر سر راهم,آی عشق میکنی دوباره گمراهم...

میدونم که اگه این خط خیالو طی کنم تا بینهایت ادامه داره پس برمیگردم خونه و باز هم زندگی:)
تستها رو ادامه میدم و صدای شرشر بارون توی کوچه ادامه داره:)

+امروز تولد قهرمان زندگیمه,تولد اولین مرد زندگیم که دیوونه وار عاشقشم:) از خدا میخوام اجازه بده سالهای سال سایه اش بالای سرم باشه و حضورش بهم ارامش بده,میدونم دارم واسه خودم دعا میکنم و خودخواهانه ست اما اولین دعایی که به ذهنم رسید همین بود! امیدوارم همیشه همینطوری اروم و صبور بمونی و ارامشت بیشتر شه:) 

خدایا بخاطر همه ی این حسهای قشنگ امروزم ازت ممنونم 
:)



چرا من؟!

دلم میخواد بدونم چرا فقط به من توجه میکنی؟!

چرا از بین همه فقط من؟

و بازم دلم میخواد بدونم چرا از بین همه این یکی برای من مهمه؟!فقط کنجکاویه یا منم دلم میخواد بهم توجه کنه؟!


بگذریم 

ازمون فردا چه خواهد شد:)) 

نرسیدم همه رو بخونم اخه.ببینم تا اخر شب چیکارش میکنم.

سلامتی در خطر

خیلی قدر سلامتیتونو بدونین.نعمتیه که تا از دستش ندیم متوجهش نیستیم
دوهفته ست من هرروز یه بیماری دارم و نمیذاره با نظم درس بخونم 
مثلا شنبه 8ساعت و نیم خوندم و یکشنبه 3 ساعت!! دوشنبه 7ساعت خوندم و دیشب حالم بد بود تا سه بیدار موندم و نهایتش شد 5 ساعت
امروز از خواب بیدار شدم سرم درد میکرد طبق معمول و نرفتم مدرسه.رفتم دکتر
فهمیدم تمااام علائمی که داشتم همشون برمیگردن به یه بیماری مزخرف.البته هنوز مطمئن نشدیم باید برم ازمایش و نتیجه مشخص شه
یکی از علائمش اختلالات خوابه:| همینه دیگه این هفته شبا درس میخونم.الان حالت تهوع دارم:(
گردن درد دیروز که دیگه فجیع بود
من کنکورو دوست دارم با تمام استرسهاش!اما الان با این حالم میگم لعنت بهت کنکور  که سلامتیمو داری ازم میگیری
خیلی سخته بخوای درس بخونی,تلاش کنی,بجنگی اما یه مانع وجود داشته باشه ها!  
دکتر میگفت یکی دیگه از علائمش بی قراری و عدم تمرکزه
و من با خودم فکر میکردم توروخدا تمرکزمو بیخیال شو خیلی مهمه برام.نکنه این استرس و الزایمر ترم دومم بخاطر همینه؟!
:|||
خدایا سلامتیمو بهم برگردون...
 ناراحت نیستم.نگرانم.نگرانم توی این دوران طلایی و حساس نتونم درست و حسابی تلاش کنم و خودمو برسونم

فکر کنم بیماری احتمالی هم با توجه به علائمش قابل حدس باشه دیگه براتون

بیاید همگی با هم برای سلامتی هممون دعا کنیم:)) منو هم فراموش نکنید لطفا:) 

:)

:))) خخ

صبح که بیدار شدم باز حالم بد بود.تا گفتم کاش نمیرفتم مدرسه یهو مامان گرفت!! منو برداشت برد دکتر

خب با این سردرد من هی میگفتم بریم مغزواعصاب

رفتیم داخلی.یه بیماری گفت که حدس هم نمیزدم 

یه سری ازمایش دارم بریم ببینم چیه حالا

میخواست واسم ویتامین بنویسه یهو جوگیرانه گفتم تزریقی باشه لطفا:(((

بعد یه اشتباه دیگه هم کردم که گفتم میریم خونه بعد میزنم

من نمیخووووااااام بابام واسم امپول بزنه خب:( غلط کردم

تا الان از دستشون فرار کردم:)))

دکتره میگفت وزنت کمه:)) بعد من یه عمر هی گفتم من چاقم من چاقم!! تازه بهم گفت با توجه به قدت لاغر هم هستی حتی!! ده کیلو باید بیش از این باشی؟! :)یهو بگو استخونم دیگه 

خیلی هم متعادلم:|


نمیدونم مدرسه چی شد امروز...

برم درس بخونم



پ.ن سال ۱۳۹۷: از مدل نوشتنم خوشم اومد:)) خل قشنگ کی بودم من؟لیییموو :)))) شت :-D

کنکور لعنتی

هرچی مریضی و کوفت و زهرمار هست اومده سراغم.

یه روز سرماخوردگی شددددیییید

یه روز سر درد فجیع که دلم میخوام بمیرم

یه روز چشمام درد میکنه

یه روز حالت تهوع دارم

امروز هم خیر سرم از مدرسه برگشتم نیم ساعت استراحت کنم و درس بخونم,چشمامو که وا کردم از گردن درد نمیتونستم تکون بخورم

گردنم درد میکنه.یکی از رگهای گردنم گرفته

مامانم میگفت امسال هرچی قبول شدی باید بری نمیذارم پشت کنکور بمونی.حالا که کنکوری هستی کلی درد و بلا گرفتی ریسک پشت کنکوری بودنت خطرناکه

بهش فکر میکنم میبینم واقعا راست میگه.سلامتیم در خطره

سه ساعته از مدرسه اومدم و فقط یک ساعت درس خوندم:(((


فرهنگ غلطشون!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan