!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

خیلی صبوری میکنم اما وقتی تصمیم بگیرم برم , دیگه رفتم!

میدونی من در رابطه با هر آدمی یه اخلاقی برام مهمه
مثلا قلمبه هرررقدر بهم دروغ بگه برام مهم نیست , میدونم عادتشه دروغ گفتن.بدون هیچ قصدی , صرفا برای باز کردن عقده هاش دروغ میگه,مثلا همین دو روز پیش توی تلگرام یه دروغ شاخدار گفت که من این طرف فقط میخندیدم!! قاه قاه!!!
اما شاید اگر یکی دیگه بهم دروغ بگه از چشمم بیفته حتی!!!
میخوام بگم میبخشم , چشمامو میبندم , سازگاری میکنم ، تا وقتی که اون اخلاقشون که برام مهمه رو حفظ کنن
و امان از وقتی که همون اخلاق مهمه حفظ نشه ، دیگه احساسی که بهشون دارم اصلا و ابدا دست خودم نیست
میرم توی لباس سکوتم , بی مهری و کمرنگ شدن 
یهو طرف به خودش میاد میبینه مثلا منی که هر روز بلااستثنا حالشو میپرسیدم حالا یک هفته است خبری ازم نیست , یک ماهه خبری ازم نیست , سالهاست خبری ازم نیست!
حالا طرف رو یکی دوبار ببخشید.
ادمه دیگه گاهی وقتا کارایی میکنه که شایسته نیست
منم که عرض کردم :) خیلی صبوری میکنم و میبخشم و سازگاری میکنم! اما دیگه از یه جایی کافیه.به جایی باید رفت

خوش امدید
میدونی لیمو کجاش جالبه؟؟؟
اینکه انتظار دارن هر طور باهات رفتار میکنن باهاشون کنار بیای 
بعد که تو ازش ون دوری میکنی خیلی بااعتماد ب نفس میگن که آره تو بهتره دوستای کمی دور برت باشه 
ینی دلم خونه ها از این مدل آدما با اعتماد به سقف که خودشون خیلی خوب میدونن
ناراحت میشن :)) ولی خب دیگه تو کار خودتو بکن و خلاص
آددم از بعضی ها انتظار بعضی کارها رو نداره
دقیقا
بعدچقدر وحشتناک میشه....(جمله آخریُ میگم)
سلام
یکیُ میشناسم کلا روزی چند تا جمله  راست به زبون میاره. باقیش، دروغه. خودش میگه من دروغگو نیستم . چاخان میگم. مثلا میگم ماست سیاهه. در حالیکه همه میدونن ماست سفیده. میگه دوست دارم یه چیزی بگم غیر از چیزی که هست. میگم کجایی میگه کوه. الکی میگه. خونه ست. میگم چرا دروغ گفتی؟ میگه دروغ نگفتم. مگه من گفتم رفتم کوه، برای تو تاثری غیر از این  داشت که میگفتم مثلا خونه م یا رفتم دریا؟ مگه کاری داشتی که الان که کوه هستم منصرف بشی از اون کار؟ میگم نه؟ میگه پس الان دُبی هستم. میگه دروغ اونه که تو رو منحرف کنم. باعث بشم نظرت درموردیه چیزی عوض بشه. با جرأت میگه من دروغگو نیستم. تو عمرم اندازه ی انگشتای دستم دروغ نگفتم. ولی چاخان؟ هوووف :)) 
میتونه وحشتناک باشه:)

سلام
؟؟؟؟؟؟ عجججججب منطقی دارن ایشون!! 
قلمبه ای که ازش نوشتم رو یک بار دوست مشترکمون تمام دروغ هاش رو رو کرد! و اون پذیرفت اشتباه کرده , مدتی دروغ نگفت اما باز شروع کرد
انگار بعضی ها دروغ توی وجودشونه , نگن نمیتونن
البته یه جایی باید جلوی همینا هم ایستاد
دقیقا...
:)
دروغ هم یه نوع اعتیاده
بیخود نیست که خداوند از گناهان بزرگ قلمداد کرده .
همین دوستی که عرض کردم الا زندگیش به این شکله که مثلا خدا نگاش میکنه میگه : عه (با تعجب تازه) عه... این چرا کلا به هیچ صراطی مستقیم نیست؟  بعد خدا هم (نعوذوبالله) ازش میترسه...
یه کم پر حرفی کنم؟
یه داستان قدیمی شبیه داستانهای شهرزاد قصه گو هست که اینچنینه: خدا به حضرتِ عزراییل میگه برو اون پیرمرده رو بمیر و بیا. والا حضرت میره پیشش و میگه من عزراییلم اومدم تو رو بمیرم. پیرمردِ میگه: ببین من از بندگان واقعیِ خدام. عبدِ عبیدش بودم. محرماتو ترک کردمو مستحباتو و اجرا. واجبات که جای خود داره. عزراییل میگه خوب که چی؟ میگه من عمری ازم گذشته و تمام عمر بندگیِ خدا رو کردم. از خدا بخواه یه فرصت بده من نماز ظهر و عصرمو بخونم. 
عزراییل میگه نمیشه که. ای بابا. بعد زنگ میزنه به خدا خدا میگه. نه جونشو بگیر. از عزراییل اصرار و از خدا انکار . از خدا اصرار و از عزراییل انکار. بعد خدا میگه باشه. عواقبش پای خودت. تا نماز عصرش تموم نشده باهاش کار نداشته باش اما به محض اینکه تموم شد. بیارش. 
عزراییل به پیرمرده میگه. اونم نماز ظهرشو میخونه و سجاده رو جمع میکنه. عزراییل که نشسته بودو تکیه داده بود به یه درختو سعی داشت با نیِ پیرمرده یه چیزی بنوازه، نگاهی کرد و گفت : چرا جمعش کردی؟ عصرهم بخون دیگه. پیرمرده یه لبخندی زد و گفت: باشه حالا بعدا میخونم. شاید اصلا نخونم....
خدا گفت دیدی؟ من بنده ی خودمو بهتر میشناسم. اینا همشون دروغگو هستن . این که عبدِ عبیدشون بود .... (تا یه هفته کامنت نمیدم بهت :)))
اره اره دقیقا اعتیاده
:)))) خدا میترسه!!

خواهش میکنم , بفرمایید
خیلی جالب بود! من واقعا از ادما میترسم حتی خودم!
چراا؟:)) اتفاقا من منتظر کامنتهای بعدی شما واسه بقیه پست ها هستم .:-D
منم با یکی بیش از حد سازش کردم ولی الان کاملا پشیمونم و دیگه برخورد مهربانانه قبل رو باهاش ندارم :(
زور ادم از این میاد تو کلی هواشو داری بعد اون میاد با رفتارش دلخورت میکنه! اونم از قصد! :|
راستی ریحانه! خوش اومدی :) یادم رفت دفعه قبلی بهت بگم


حق داری حق داری حق داری , کامل میفهممت
خواهش میکنم :)
خیلی بده که تو هم درک میکنی منو :(
کاش این رفتارا محو شه از آدما!
اره میبینی چقدر بده دردهای همو درک میکنیم؟متاسفانه همینه
وچقدرمیتونه بدباشه ک اون طرف اصلامتوجه نشه که توچندوقته خبری ازت نیست... 
خب بالاخره یه روزی متوجه میشه , و دیر هم هست و خب مهم نیست!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan