!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

مرگ

چندسال قبل میگفتم من اصلا از مرگ نمیترسم.کلا برام قابل لمس نبود چون تنها مرگی که دیده بودم پدربزرگ مادریم بود اونم وقتی هفت هشت سالم بود
تا وقتی که پدربزرگ پدریم مریض شد و بعد پر کشید و همه چیز عوض شد
چقدر حالم زار بود توی مراسم
همه نوه ها مشارکت داشتن توی پذیرایی و … 
من هر مراسمی رو رفتم نتونستم تحمل کنم و نیم ساعت بعد برگشتم خونه
حالا باز پریشب شوهرعمه فاطمه پر کشید …
منو هم نبردن مراسم.طبیعیه
هرکاری میکنم ذهنمو منحرف کنم نمیتونم.زندگی معمولم رو ادامه میدم اما با پوچی
من نمیتونم مرگ رو بپذیرم.
و یکی از مهمترین دعاها و آرزوهام اینه قبل از اینکه با این جبر برای افراد خیلی مهم زندگیم امتحان شم خودم بمیرم.

به پدرم میگم چرا انقدر رنج؟
میگه اومدیم که درد بکشیم , امتحان بدیم و بریم.
میگم بابا نمیتونم بپذیرمش
میگه مرگ تولد دوباره ست.
میگم کاش نگاه منم مثل شما بود.اما نیست هنوز.هرقدر تلاش میکنم نمیشه… بازم به تلاشم ادامه میدم

[کامنتهای این پست بسته باشه تا به سکوتم ادامه بدم :-( ]
Designed By Erfan Powered by Bayan