!…سه نقطه های دل لیمو...!

عجله نکن ! زندگی همین روزاست !

کمپ خود را چگونه گذراندید؟:))

سلام:) 
من برگشتم:))
خیلیییی خوب بود:) هم خوش گذشت هم از لحاظ علمی خوب بود.غذاهاشون هم خوشمزه بود:)) فقط بخش ژتونش بد بود که هی یادم میرفت با خودم ببرم کلاس و مجبور بودم برگردم خوابگاه و چندین پله رو برم بالا:))
الان اگه من بگم دیشب تا ساعت دو نیمه شب کلاس بودم عجیب نیست؟:)) شبهای قبلش هم تا ساعتهای یک,دوازده,و کمترینش یازده کلاس بودم:)) خیلی تجربه جالبی بود 
استادها فوق العاده بودن.دکتر داشتیم:) خواننده داشتیم:) مخترع داشتیم:) شاعر داشتیم:) نویسنده و مولف کتابهای مختلف از جمله کنکوری داشتیم:) ...
یه شب هم بردنمون حرم که خیلیییی عالی بود.
تااازه اتیش بازی چهارشنبه سوری هم داشتیم:)) استاد ریاضی یه اقای 75 ساله ی فووووق العاده جوان بودن:) هرچی در و تخته بودو جمع کرد اتیش زد.ترقه و فشفشه هم خرید واسمون:)) تازه به من و مرضیه(دوست جدیدم) هم کمک کرد از خوابگاه بریم بیرون کرانچی بخریم:))) 
من الان دارم همش از حواشی مینویسم ولی خب اینا خیلی کوچیک بودن.از 8صبح کلاسها شروع میشدن و تا نیمه شب ادامه داشتن:) اتیش بازی دوساعت طول کشید همش:/ 
بین همه دانش اموزها یه دختری بود واااقعااا نابغه بود به لطف تلاشهاش.من اولاش با دیدنش خیلی انرژی و انگیزه میگرفتم.دو روز اخریه اعصابمو خورد میکرد:)) کاری به اون نداشتم اصلا,فقط هی استرس میگرفتم با دیدنش:)) از دوران راهنماییش داشته واسه کنکور اماده میشده دیگه مشخصه:) امیوارم موفق شه.
کلللی دانش اموز از شهرستانها اومده بودن.حتی از یه استان دیگه هم اومده بودن
هیچکدوم از کتابهایی که باخودم بردم به دردم نخوردن:/ فقط روز اول یک ساعت درس خوندم باهاشون:)
من فکر میکردم هر دانش اموزی که اونجاست بورس باشه دیگه اما اکثرا ازاد اومده بودن:) 
یه روز هم تا مرز گریه رفتم :// :)) رفتم پیش مشاور باهاش صحبت کنم.درصدهامو که پرسید و یه سری چیزهای دیگه.و من از وضع وخیم یکی از درسها گفتم.ولی گفت حتما با این وضع میتونی موفق شی و امیدوار باش .منم تحت تاثیر اتفاقات کلاسها و حرفهای دیگه مشاور و...  یهو یه حس خیلی عجیب اومد سراغم.خیلیی عجیب.یه لحظه باورم نمیشد اییینقدر واسم مهم باشه. همون لحظه هم مامانم تماس گرفت داشتم واسش تعریف میکردم اشک تو چشمام حلقه زدهاا:))) ولی همونجا موندن:))
من نگران مامانم هستم.خیلی به من وابسته ست.یک لحظه منو رها نکرد.هی پیام میداد کی میای خونه من همش دارم اشتباهی غذای تورو هم اماده میکنم بعد یادم میاد نیستی:( 
عاشقشم اصن:) 
یه بار هم داشتیم با مرضیه میرفتیم بیرون و همزمان با مامانم صحبت میکردم که با سر رفتم توی دیوار:))) گفتم دلم تنگ شده واسه مامانم.مرضیه گفت منم دلم واسه مامانت تنگ شد از بس پیام داد:))) 
خیلییییییی مهمه که با چه مدل ادمهایی هم خوابگاهی باشی واقعا.خیلی مهمه 
امیدوارم خدا همیشه ادمهای خوب رو سر راهم بذاره:)
خاطرات این هفته توی اتاق 259 جا موند:] 
دیگه چی مونده بگم؟!یادم نیست:)اگه چیز جالبی بود واسه ثبت خاطرات توی پستهای بعد مینویسم..
میخواستم چندتا عکس بذارم اینحا اما حجمشون کم بود نشد  :(
جشن فارغ التحصیلی هم گذاشتن بعد از عید:)کلی خوشحال شدم 
مثل اینکه داریم به عید نزدیک میشیم:)ولی من امسال اصصصلا یک درصد هم حسش نکردم.فقط میدونم تمام روزهام با کتابهام خواهند گذشت:) 


+دوستایی که رمز پست قبل رو خواسته بودید بگم که اون پست خالیه و فقط مکانی واسه صحبت شخصی دوتا از دوستهای عزیزم هست 
^_^


۱۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
Pary darya
۲۶ اسفند ۰۱:۱۹
(-:منم دلم خواست اونجا باشم

پاسخ :

جای شما سبز بود بانو:)
^_*

🍁 غزاله زند
۲۶ اسفند ۰۱:۳۸
وای که چه خوب بوده پس :) 

پاسخ :

اره خداروشکر:)
мαriα :-)
۲۶ اسفند ۰۳:۳۰
من درست متوجه نشدم اردوی نوروزی بوده چی چی بوده :-))
عالیه که هنوزم پر انرژی هستی :-*
همینجوری ادامه بده ،موفق باشی لیمو جانم

پاسخ :

:)) اردوی نوروزی قبل از نوروز بود.حالت جمعبندی داشت که بتونیم عید رو اختصاص بدیم به تکمیل و رفع اشکال.ب نظرم بهترین زمانی بود که میشد برگزار شه.توی عید خوب نیست
:) مرسی عزیزم*_*
سارا
۲۶ اسفند ۰۶:۱۲
چقد خوووبه یه نفر این همه عاشق مامانش باشه و با کللله بره تو دیووااار :))))

اون استاد ریاضیم خیلیییی باحاله یه کپیشو واسه زبان داشتیم ما :)

محیط خوابگاه رو تجربه کردم (دلتنگی خانواده رو فاکتورر بگیری) خیلییی خوبه:*

اون دخترو هم بدن دستم زندش نمیذارم :))) افرین بهش که عاقل بوده و تلاش خودشو کرده..ان شالله به هدفش برسه

ب امید موووفقیتمووون :***

پاسخ :

:)))ای شیطون
حرف زدنش خیلی باحال بود:)
خوب بودا ولی از لحاظ بهداشت و گاها هم خوابگاهی افتضاحه سارا:/ توی یه تخت محصور میشی 
:))کتابهای رشته ریاضی هم خونده بود ماشالله.الهی امین 

:)
سارا
۲۶ اسفند ۱۱:۰۴
اره درسته.بهداشت که نگوووو :/ ولی من هم اتاقیام دوستای مدرسه ای خودم بودن :))

ایووول بهش و خوشبحااالش :)

پاسخ :

:)
هم اتاقی های منم خیلی خوب بودن.فقط یکیشون همممش ساز مخالف میزد ک من اونم دوست داشتم:))

اوهوم 
سارا
۲۶ اسفند ۱۱:۱۲
ادمی که خودش دوووس داشتنیه همه رو هم دوس داره :))))

پاسخ :

مررسی لطف داری:)
بانو. میم
۲۶ اسفند ۱۲:۱۲
خداروشکر که یه خاطره ی خوب شد برات و کلی هم مفید بوده برااات ❤ 
من خیلی وقته دیگه حسی به عید ندارم...

پاسخ :

اوهوم خیلی خوب... :) مرسی عزیزم 
هرچی بیشتر بگذره این بی تفاوتیه هم بیشتر میشه.قبلا با اومدن عید همه چیز واسمون تازه میشد

نگار عین
۲۶ اسفند ۱۲:۱۳
سلام خسته نباشی :*
ایشالا که عید مفیدی هم باشه برات
خدا سایه مادرتو بالا سرت نگه داره همیشه ♥

پاسخ :

سلام نگارجانم
مرسی سلامت باشی 
انشالله...
الهی امین.همچنین:)
:*
•✿ آرورا ✿•
۲۶ اسفند ۱۲:۲۱
خوشحالم که بهت خوش گذشته لیموجانم 

پاسخ :

ممنونم دوست عزیزم 
Mr. Maleki
۲۶ اسفند ۱۳:۱۹
خیلییییییی مهمه که با چه مدل ادمهایی هم خوابگاهی باشی واقعا.خیلی مهمه 
واقعا خیلی مهمه که با دوتا بچه هم اتاق نشی که بعد نگیری خفشون کنی و تو اتاق پنج نفری تنها بمونی.
همیشه اون آدمایی تو کنکور موفق میشن که درصداشون تو آزمونا متوسط یکم بالا بود.
این انرژی و جنب و جوش شما ستودنیه!
موفقیت شما آرزوست.

پاسخ :

:))) شما اینکارو کردید نه؟:)
من درصدهای عمومیم همیشه بالاست.خیلی راضی ام.ولی اختصاصی رو هروقت بخونم بالاست! :) هیچ شم پیش زمینه ای ندارم ازشون! 
ممنونم:)
منم بهترینهارو براتون ارزومندم:)
سکوت :)
۲۶ اسفند ۱۵:۲۴
چه خوب و پر انرژی :) خوشحالم که بهت خوش گذشته :)
آرزوی موفقیت روز افزون...سالی پر از نشاط :)

پاسخ :

ممنونم سکوت عزیز:)
همچنین 
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ اسفند ۱۷:۳۴
به به!
عجب جایی و عجب حالی!
همیشه به خوشی:))

پاسخ :

مرسی عزیزم:)
سینا
۲۶ اسفند ۲۲:۲۵
به به چه اردوی پربااااااری... معلومه کلی مفید بوووووده. با اون دختره استرس نگیر برای قبولی همین زمانی که تو شروع کردی هم خیلی دیر نیست ممکنه یکی بیاد از مهد کودک شروع کنه دلیل نمیشه همه این کارو بکنن :)

پاسخ :

اره خیلی خوب بود.
درسته کاملا
امیدوارم به چیزی که میخوام برسم:) بقیه هم به اوج خودشون برسن:)
مرسی
مینا
۲۶ اسفند ۲۳:۲۹
سلام :)
منم میرم اردوی نوروزی البته فردا تا دوازده فروردین ینی سال تحویلم پیش خانوادم نیستم:(
میخواستم بپرسم دوری از خانواده و اینا خیلی ذهنتو مشغول نکرد؟
عاخه من خیلی وابستشونم از ی طرفم میخوام تمام استفاده رو ببرم ازاین اردو اما میترسم بخاطر این مسائل نتونم تمرکز کافی داشته باشم :((

پاسخ :

سلام:)
به سلامتی.ایشالله که نهایت استفاده رو ببری.ببینم میرید میخونید یا کلاس برگزار میشه؟
والا من اصلا بهم سخت نگذشت:))) ذهنم هم مشغول نشد میدونی چرا؟چون اونجا جوی برقرار بود که همش درگیر درسا بودم و وقت فکر کردن به چیزای دیگه نبود!سعی کن وابسته نباشی اصلا.دوست داشتن با وابستگی فرق میکنه

samaneh rsl
۲۷ اسفند ۰۸:۲۱
سلام میم جانم :)
خوبی؟
نه عزیزم نرفتم فقط ازین به بعد شخصی میکنمو رمز دار :)
اینجوری برا خودمم بهتره

پاسخ :

سلام عزیزم
مرسی توخوبی؟
خب خداروشکر...مرسی بخاطر رمز 
samaneh rsl
۲۷ اسفند ۱۳:۳۶
مرسی از تجربه خوبت :)
نه تصمیم دارم از عیدم بهترین استفاده رو ببرم ....
7 روز اول تایم برا نیم سال اوله (آزمون قلمچی :/)
بقیه برا نیم سال دوم ...
که روزانه دوتا اختصاصی (یکیش حتما زیست) و یه عمومی ...

پاسخ :

اوه اوه منو بگو گفتم نیمه دوم که راحت باشی:))))
من ک خودم پارسال هیچی نخوندم توی عید ولی تو بخون که مجبور نباشی شب امتحان بیدار بمونی:))
عالیه موفق باشی 
من .
۲۸ اسفند ۰۳:۲۷
خوشحالم که راضی بودی 
من قرار بود تو شهر خودمون ثبت نام کنم برم بعد از یکی از دوستام که پارسال شرکت کرده بود پرس و جو کردم دیدم جَوش مناسب من نیس دیگه منصرف شدم 
من نفهمیدم چجوری کتابات بدردت نخوردن پس این چند روز از روی چی درس می خوندی؟ 

پاسخ :

مرسی عزیزم
خوبه قبلش پرسیدی...این چند روز فقط کلاس میرفتیم.مثل همایش جمعبندی بود ولی اموزش هم داشت.بعد سوال کنکور حل میکردیم.  کلا یه دفتر کافی بود. خودشون هم جزوه دادن 
Nell
۲۸ اسفند ۱۷:۴۳
لیموووو من نمیدونستم کمپ میرید یه شهر دیگه. خداروشکر که خوب بوده
آخه کمپی که سارای ما میرفت، نزدیک خونه بود. از ٧ صب تا ١١ شب. مثل کتابخونه بود در واقع.

پاسخ :

منم نرفتم یه شهر دیگه:) بخاطر اینکه هی نرم و بیام رفتم خوابگاهش:)
اخه کلاسا تا اخرای شب بود.مثلا دو نیمه شب!دیگه دوست نداشتم خانواده رو اذیت کنم 
این کلاس بود 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
من به انان نزدیک هستم..! اجابت میکنم دعای ان که مرا بخواند.پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان اورند.باشد که راه یابند ,بقره186
*****
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود./صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
*****
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً، بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان